چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست

 

باز یکسال گذشت ... بیهوده و پوچ.. چه تند تند میگذره این گذر عمر !! 

 

           (تنم از خستگی افتاده ز کار .. بر سرو رویم بنشسته غبار)

 woman-in-nature.jpg

باز فردا تولد منه .. موقعیت را مغتنم شمارده این روز رو به خودم تسلیت عرض میکنم!  تبریک نداره.. تبریک رو باید به کسانی گفت که از همه  دقایق زندگی خوشان لذت میبرند.. من که جز غم و غصه و دوز و کلک و نیرنگ چیزی ندیدم از این روزهای زندگی  (دیگران را هم غم هست به دل.. غم من لیک غمی غمناک است).  دلم میخواد سر بزارم به جنگل .. به کوه و بیابان.. جائی که هیچ کس جز سکوت نباشه.. بشینم زارزار گربه کنم.. از دست روزگار.. از دست سرنوشت..و از دست خدا که با بعضی از بندگانش خوب تا نمیکنه.. 

یادش بخیر چند وقت پیش دست کم خودم را یه جورائی گول میزدم.. باصحبت کردن و راز و نیاز با گل و گیاه و درخت و پرنده ها... از دیدن دریا و رودخانه ها و یک آسمان صاف و پر ستاره لذت میبردم.. ولی دیگه اینها هم برام لذت بخش نیست (شاخه ها پژمرده است.. سنگ ها افسرده است.. رود مینالد.. جغد میخواند.. غم بیامبخته با رنگ غروب.. ).. خیلی احساس خستگی میکنم..از دست همه چیز و همه کس و حتی خودم.. حتی گربه ها.. دیگه حوصله دیدن این دوستان ۴پا را هم ندارم (روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا..هر نشاطی مرده است).. کاش میشد تنها بود.. حتی برای ۲ روز در جائی که هیچ موجود زنده ای دور و برم نبود.. حتی یک کرم خاکی یا یک پشه.. هیچ قید و بند و فکر آزار دهنده ای هم تو سرم نبود... فراموشی مطلق میگرفتم .. خودم بودم و خودم.. فقط برای ۲ روز....

                                                                                                           inspirational.jpg.w300h240.jpg

دنگ.. دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

میزند پی در پی زنگ

زهر این فکر که این دم گذراست

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

لحظه ام پر شده از لذت     (لذت کجا بود بابا!! این قسمت را سهراب اشتباهی سروده)

یا به زنگار غمی آلوده است

لیک چون باید این دم گذرم

پس اگر میگریم.. گریه ام بی ثمراست

واگر میخندم... خنده ام بیهوده است..   (من که هیچ چیز خنده داری ندیدم)

لحظه ها میگذرد.. آنچه بگذشت نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر.. نتواند شد آغاز..

/ 30 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

سلام... مدتها بود اينجا نيومده بودم. دلم تنگ شده بود... چه روزگار غريبی!!!

دلخون

سلام دور آمدم اما آمدم هشتم آبان بر آنانکه لمس می کنند چنين روز با شکوهی را مبارک باد..آخه روز است که سبزه ای از دوست بر اين عالم خاکی روئيد.. و گل سرخ به دامان طبيعت گل کرد ...راستی با دلنوشته ای بروزم و چشم در راه

دلخون

راستی وقتی به پست گذشته ایت نظری افکندم دیدم که چقدر دلمان با دریاست ..بیا که تصویری هماهنگ با اندیشه شما گرفته ام و تقدیم شما یار دریائی مینمایم

ندا

يکی ادعای پيشگويی داره ! حرفاشم نسبتا درسته

نادر

سلام اميدوارم خوب و خوش باشی .هرچه باشد به ياد داشته باش که خيلی باهوش و مهربون و نازی .

غروب آخر

پرنده پلک هم که ميزند، صدای بال ميدهد

قصه بره و گرگ

سلام عزيزم. تولدت مبارک. با اندکی تاخير. ببخشيد تو اين مدت اصلا به وبلاگها سرنزده بودم. اميدوارم که هميشه شاد و خوشحال باشی.

باباعظيمی

تولدت با کمی تاخير مبارک دخترم.. ** دعوت برای شرکت در جشن تولد در ساحل ارامش ** *********** دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند

پريسا

سلام .... فکر می کنم نظر من و تو راجع به روز تولد يکی باشه //// چند ماه پيش منم روز تولدم و به تلخی ياد کردم ... اما با این حال وظیفه میدونم که تولدت و تبریک بگم : تولدت مبارک ! منتظر نوشته هات هستم ....