گذر عمر

loneliness.jpg

پرنده گفت :‌ چه بوئی... چه آفتابی.. آّه... 

بهار آمده است و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت....

 

چه خوب بود اگر انسان پیر میشد ولی شکل ظاهری و قدرت بدنی خودش را از دست نمیداد.  از قیافه که نگو  ... هر وقت خودم را تو آئینه نگاه میکنم میگم :  پس چی شد.. اون چشمهای درشت... اون پوست صاف شفاف.... اون بدن مناسب ... این از ظاهر قضیه.. قدرت بدنی را هم که دیگه نگو... از اول صبح احساس خستگی میکنم.. انگار جون تو تنم نیست..  همینه دیگه آدم وقتی میافته تو سراشیبی زندگی باید انتظار همه چیز را داشته باشه.. مخصوصا" اگر مثل من هیچ امید و انگیزه ای برای زندگی نداشته باشه.  

دیشب یک فیلم رمانتیک با بازی کلینت ایستوود و مریل استریپ از ماهواره پخش شد که  اشکم را در آورد .. بیشتر به خاطر عشق عمیقی که بین زن و مرد ایفاگر نقش های اصلی فیلم بوجود آمده بود… و اینکه چقدر خودم از جوانی در پی عشق و دوست داشته شدن و دوست داشتن بودم که عاقبت هم نشد!!!  خیلی ها مخصوصا خانمها با دیدن فیم یا سریال های مختلف  زود اشک چشماشون جاری میشه…. من اینطور نیستم نه از فیلم های درام زود گریه ام میگیره و نه از فیلم های کمیک خنده ام میگیره..  فقط گاهی فیلم های خاصی  رومن اثر میگذاره … بیشتر فیلم هائی که در رابطه با رنج و درد حیوانات باشه.. با دیدن فیلم آوای وحش (اثر معروف جک لندن) خیلی گریه کردم.. ولی دیشب با دیدن یک فیلم رمانتیک گریستم!!!! .. آره.. عاشقی خیلی قشنگه و بسیار تاثیر گذار در روحیه انسان .. حالا چرا بعضی ها مثل من تو عشق و عاشقی  شانس نمیاورند (البته ناگفته نماند تو خیلی چیزها شانس ندارم) خدا داند و بس.   وقتی آدم عاشق باشه زندگی براش یکجور دیگه میشه.. همه چیز قشنگ تر به نظر میاد… صدای پرنده ها.. صدای رودخانه ها.. امواج دریا.. شب و روز همه فصل ها.. همه به نظر زیبا میان… ترس و وحشت کمتر میشه چون میدونی کس دیگری هست که ازت حمایت کنه که به فکرت باشه…وقتی دلت گرفت سرتو بزاری روی شانه هاش و اشک بریزی .. با موهات بازی کنه.. پیشانیت را ببوسه... خوب من که دیگه برام دیر شد.. خلاصه بگم ... از زن بودن خودم هیچی نفهمیدم و لذتی نبردم و پیر شدم و میدونم این زندگی یکنواخت را بدون هیچ تغییری باید ادامه بدم.... نمیدانم تا کی ؟؟؟  (تنهاتر از یک برگ ... با بار شادیهای مهجورم.. آرام میرانم. تاسرزمین مرگ.. تا ساحل غمهای پائیزی).

از کجا معلوم!   شاید این احساس نزدیکی و علاقه شدیدی که به حیوانات و خصوصا" گربه ها پیدا کردم به دلیل دوطرفه بودن این علاقه است  … گربه ها دور و برم میپلکند.. حتی صدای ماشین منو می شناسند..  نه فکر نکنید بخاطر گرسنگی و غذا باشه چون بارها شده که غذا میریزم ولی نمیخورند و باز دنبال من راه میافتند… میخواهند اول دستی به سرشان بکشم.. ولی گاهی که بی طاقت تر از قبل هستم سرشان داد میزنم.. میگم پس من چی... که هیچ کس نیست دستی به سرم بکشه و  ناز و نوازشم کنه !!!

راستش یه کم از دست خدا دلگیرم .... خدا کجاست.. چرا صدای منو نمی شنوه... چقدر باهاش حرف میزنم... چقدر اشک میریزم و ازش میخوام دست کم یه اعصاب راحت بمن بده... یک دل آرام تا این چند سال باقیمانده عمر را در آرامش بگذرونم... آخه دیدم.. خدا حرف بعضی ها را زود گوش میکنه و هرچی میخوان بهشون میده.. ولی بمن نداد .. حتی چیزهای خیلی کوچکی را هم که ازش خواستم از من دریغ کرد... نمیدانم چرا.. شاید من هم باید حتما به زبان عربی باهاش صحبت کنم..... دست خودم نیست نمیتونم باین عقیده برسم که حتما" باید به عربی نماز بخوانم و روزه بگیرم و  گاو و گوسفند به قتل برسونم  تا خدا صدام را بشنوه.. نه.. به نظر من خدا همه جا هست... مگه سایر مردم روی کره زمین که مسلمان نیستند و به عربی با خدا حرف نمیزنند  خدا ندارند.... ولی باز هم شک برم داشته.. شاید آنهائی که چاپلوسی میکنند بیشتر مورد توجه خدا باشند.... آخه دیدم.. یه مدت که یه چیزی میخوان شروع میکنند به نماز خواندن و خداخدا کردن.. به قول معروف خرشون که از پل گذشت مسلمانی شون هم ته میکشه... ما که همین هم که داریم روزی صد بار شکر میکنیم....

بعضی ها که میگن چرا تنهائی میگم به کسی احتیاج ندارم .. چه دروغ بزرگی ..( به قول فروغ :‌ تمام روز نگاه من.. به چشمهای زندگیم خیره گشته بود.  به آن دو چشم مضطرب ترسان که از نگاه ثابت من میگریختند.... و چون دروغگویان ...... به انزوای بی خطر پلک ها پناه می آوردند)    همه ما چه زن و چه مرد چه پیر و چه جوان به وجود دیگری در زندگیمان نیاز داریم... حالا بعضی ها دوست دارند دور و برشون همیشه شلوغ باشه و پر از آدم ... ولی من هیچوقت اینطور نبودم... یک نفر که بتوانم بهش متکی باشم بس بود .

هنوز هم که هنوزه گاهی دلم میخواد کسی پیدا شه به من مهربانی کنه .. ازم تعریف کنه .. در آغوشم بگیره و بیادم بیاندازه که به وجود من نیاز داره... آری دوست داشتن و دوست داشته شدن زیباست.

     

 

 

/ 46 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست / با لاله رخی اگر ترا فرصت هست / می نوش به خرمی که این چرخ کبود / ناگاه تو را چو خاک گرداند پست / خیام

امروز رفتم چشم پزشکی چشمام بيست و پنج صدم زياد شدن عينکم خريدم قبليه گم شد.. آبيه می خواستم بنفش بخرم دسته اش گل منگولی بود ... چرا اينارو اينجا می نويسم ؟؟

شنگول خان

چه جالب .. تو همان ژاله هستی که همش راجع به حيوانها مينويسی اسم گربه ات هم اسکندره....

عمو صوفی

دوست من سلام دبيرستان که بودم ادبیات کلاس دوم ۱ شعر داشت با اين مضمون زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه چو نکو بنگری همه پند است گفت تا به روز نيک کسان غم نخوری بسا کسا که به روز تو آرزومند است هنوز هم دلم را به همين دوبيت خوش ميکنم سبز باشی

فریاد زدست فلک شعبده باز شهزاده به ذلت و گدا زاده به ناز نرگس ز برهنگی سر افکنده به زیر صد پیرهن حریر پوشیده پیاز

يلدام

سلام سلام خوبی اجی خوشی طاعاتت قبول باشه اپ کردی خبرم نکردی نالاحنم خوب چرا ديگه بهم سر نميزنی چرا دير به دير اپ ميکنی من هنو نخوندم که چی اپيدی اين کامنتو دادم ميرم ميخونمشون ماچ ماچ ميدونم که عين هميشه نوشته هات حرف ندارن دوست دارم اجی گلم حتی اگه هيچ وقتم بهم سر نزنی من ميام پيشت بابای

رضا

سلام و درود بر شما و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما ...انا انزالنا فی الیله القدر لیله القدر خیر من الف شهر...و شهادت شاه مردان مولای متقيان حضرت امام علی ابن ابی طالب (ع) را بشما و تمام مومنيت تسليت عرض ميکنم و آرزو ميکنم در اين شبهای عزيز ..شبهای قدر که در رحمت خدا باز و بخشندگی پروردگار بی نهايت است به فيض برسيم و ما را جزو ياران آقايمان و سرورمان امام زمان قرار دهد ......التماس دعا ....در پناه حق ... ...در کمال شوق دستش داده بر جانان خويش ...آن دو مه را کوئيا نبود اندر ميان ....ماه کعبه می درخشد در دل جانان خويش ...جمله انجم سر به تعظيمش فرود آورده اند ...گوئيا مولا علی را کرده حق مهمان خويش ...او ولی حق بود اين را رسول الله گفت ...زين سبب ميسازد او را يار و هم پيمان خويش ...گفت من بر هر که بودم سرور و پير و مراد ...زين پس آرد نزد حيدر تحفه آن ايمان خويش ...دست او را می فشارم چون علی جان من است ....کيست در عالم گذر سازد دمی از جان خويش ....

نرگس...

ببينم بانو...سر انگشتانت رو قبل از اينکه قلم ببوسه....زير بارون ميگيری... که اين جور..پرترنم می نويسی و دل نشين هوم؟؟؟؟

سمیه.ت.ز

چقدر به من شبیهی‏!‏