غنچه گل رز

جمعه بعد از ظهر طبق روال هر روزه اسکندر را ساعت ۳ بردم تو حیاط هوا خوری... چرخی زد و رفت جای همیشگی رو دیوار زیر یک درخت گیلاس تو سایه نشست.. من هم نشستم یه گوشه روی یک کنده درخت بریده شده..جائی که دور و برش  بوته های گل رز کاشته شده... داشتم نگاهشون میکردم که همه غنچه هاشون سبز شده و همین روزهاست که سر از خواب ناز بردارند و حیاط خانه مان را زیباتر کنند .... احساس کردم کسی از اون وسط ها با صدای آرام گفت سلام.. تعجب کردم.. خوب گشتم دیدم یکی از گل رزهای قرمز خوشرنگ شکفته شده و داره بهم لبخند میزنه.... بهش گفتم سلام عزیزم.. توکجا بودی خوشگله؟   پس چرا اینقدر زود از خواب بیدار شدی.. بقیه که هنوز خوابند... قیافه اش در هم رفت.. آهی کشید و گفت.. آره از همین ناراحتم کمی زودتر از موعد بیدار شدم.    بهش گفتم حالا چرا رفتی اون زیر زیرا خودتو پنهان کردی؟!  .. گفت:‌ میترسم... آخه هم نوعاتو که میشناسی  .. الان اون خانومه که طبقه اول زندگی میکنه اگر منو ببینه فوری میکنه میزاره تو لیوان رو میز... اون دختر توپوله هم اگر منو ببینه میکنه میبره مدرسه میزاره رو میز معلمش.. اونوقت من که عمرم اینقدر کوتاهه... بدون اینکه دوستام رو ببینم و دیداری از دنیا تازه کنم باید از بین برم... چرا آدما اینقدر سنگدلند.. چرا نمیگذارند این چند روزی رو که ما زنده ایم تو طبیعت و سر جای خودمان باشیم.. در کنار هم باشیم... تازه اینجوری که قشنگ تریم.. چه فایده داره یک روز ما رو حبس کنند تو اطاق بعد بیاندازند تو سطل زباله...
دلم براش خیلی سوخت.. راست میگفت... چرا بایدگلها را از شاخه بچینیم تا تزئین اطاقمان باشند آنهم فقط برای یکروز.....

 





دیروز بعد از ظهر تا از شرکت رسیدم فوری رفتم نگاه کردم.. دیدم هنوز اون زیرها نشسته و منتظره تا دوستانش از خواب ناز بیدار بشن... ولی متاسفانه امروز دیدم نیست... آره.. راست میگفت... یکنفر اونو چیده بود... شاخه شکسته اش هنوز بود.. کی میدونه کار کی بوده.. شاید خانمی که گذاشته باشدش تو لیوان وسط میز اطاق.. یا دختر توپلی که برده گذاشته روی میز معلم مدرسه برای خود شیرین کردن و یا پسر بچه شیطانی که فقط دلش خواسته اونو بکنه و پر پر کنه بریزه رو زمین... دلم سوخت.. اشکم در آمد....
وای از دست آدمیزاد..

زبان فراموش شده
روزی به زبان گل ها حرف می زدم
روزی همه حرف های کرم ابریشم را میفهمیدم
روزی پنهانی به پرحرفی سارها می خندیدم
ودرتخت خوابم.. با پروانه ها گپ میزدم
روزی همه سئوال ها و جواب های زنجره ها را می شنیدم
وبا گریه هر دانه برفی که به زمین می افتاد ... می گریستم
روزی زبان گل ها را بلد بودم.. چگونه بود آن زمان؟  چگونه بود آن زبان؟  (شل سیلوراستاین)

/ 23 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مشدی

برای علی نیری: آفرین...ولی باید می گفتی ناز و منگل... حالا شاید یه دیشلمه هم برات آوردم ... نمیبینم وبلاگ مبلاگ داشته باشی.. نکنه...[ماچ][گل]

پير مغان

تو هم كه با اين گربه ت حرص در ميآري .........اين همه آدم (هشت ميليارد) جدا حيف نيست وقتتو با گربه ها هدر ميدي....اه از دست تو

غروب آخر

در من کسیست، که مثل هیچکسی نیست. آواز او، ترنم باران صبحدم چشمش به رنگ مهربانی چشم کبوتر چاهی، وقتی کنار پنجره ی شب در انزوای کوچه ی تنهایی قلبم برای گریه گرفته او با دو چشم خسته ی من گریه میکند... [گل][گل][گل]

غروب آخر

شبانگاه گذارم از چمنی افتاد.کنار راهی که با پیچ و خم به رودخانه منتهی می شد، بر بوته ی نسترن، گلی بر ساق خور میلرزید. بر شاخ دیگری سبز و شفاف، غنچه ای با نسیم تاب میخورد. بارها خم میشد و دگر بار قد میافراشت. تا سحرگاهان جامی از شبنم درکشد و دهان به مهر بگشاید. سپیده دم، گل دوشین را زار و فرسوده دیدم. گلبرگهایش ریخته و رنگ و بویش آویخته و غنچه تازه دیده به خورشید گشوده و خندان. این خندان و آن گریان، این پژمرده و آن شاداب تا شام فرا رسد و دگر بار، دور از نظر شیفتگان، بی زاری و فغان، زیبایی و عطر فشانی به غنچه ای دیگر تسلیم کند و خود تا سپیده دم با خاطره ی زیبایی خود دل لرزان را تسکین دهد و گلبرگهای بیجان به باد فراموشی سپارد... آری ای دل آری، ما نیز چنانیم...[گل]

دلخون

سلام به آن همراه گرامي : دل سراي دل خون د ل نوشته پس از چندي با دلنوشته هايي با عناوين « شهد لب دوست ...كام دنيا...آبستن گناه» بروز شده و چشم براه عطر افشاني آن دل نگارزيبا سرشت است. هميشه سبز و مانا باشي http://delnevshth.blogfa.com/ ................................ در طريق كه بنگاري مي بينم كه چه زيبا لمسيات دل خويش را به دريچه نت نقش مي زني كه چشمان خوانندگان خويش را نوازش ... دست مريزاد زيبا دل[گل]

نادر

با اجازه..به اینجا هم سر میزنم..می طلبد که یکی دیگر از نوشته های زیبایت را اینجا پست کنی...روزی به زبان گل ها حرف می زدم..روزی زبان گل ها را بلد بودم.. چگونه بود آن زمان ؟ چگونه بودآن زبان؟..تا حالا چندین بار به اینجا آمده و این شعر زیبا را خوانده ام...[گل][گل]

نادر

راستی اون وبلاگ مهشید کتیسف چی شد..[گل]

لبخند

عشق و دوستی را با معنای حقیقی آن درک کنیم تا بدون چشم داشت جبران و تلافی از طرف مقابل مهر بورزیم و دوست بداریم ....... و دیگر نه دلزده خواهیم شد و نه خسته و ملول و غمگین سلام دوست من متنهای زیبایی رو تو بلاگت خوندم تبریک منو واسه حسن سلیقت تو انتخاب عکسها هم پذیرا باش....از پست عشق و دوستیت هم دخیلی خوشم اومد(تا حالا نخونده بودم) وبلاگ لذت زندگی با رویکرد جدید نسبت به راهکارهایی برای زندگی عاشقانه بدون سوئ ظن و آرام را به عاشقان (دختر و پسر )همسران و ... هدیه میکند امیدوارم در زندگی با دوستتان شاد و با همسر خود مهربان باشید وبلاگ لذت زندگی با مطالب ....درمغز عاشقان چه می‌گذرد؟...و ...روشهایی برای فتح کردن قلب یک مرد...به روز شد...منتظر حضور پر نشاط شما هستم