نمیدانم چرا صدای بعضی ها به گوش خدا نمیرسه؟! خیلی خسته ام .. خیلی..
همه از زندگی گله دارند با اینکه یک زندگی نرمال را در کنار خانواده و شوهر و فرزندانشان طی میکنند و یا اگر مجرد هستند در حال سفر و مهمانی رفتن و خرید های گوناگون.. اینها اگر جای من بودند چه میکردند.
هر چقدر خدا بهشون میده باز بیشتر میخوان. ماشین نو - لباس نو - جواهرات - من فقط آرامش میخوام خدایا.. من فقط یک کم دلخوشی میخوام. یک کور سوی امید !!!همین و بس.
چقدر دلم برای یک سفر ٢-٣ روزه به یک جای سر سبز و آرام تنگ شده.. چقدر اسیرم.. همه روزها عین هم شروع میشه و عین هم به اتمام میرسه. بدون هیچ تغییر.
خدایا کمکم کن. یکبار هم شده صدای منو بشنو.. کمکم کن
خیلی خسته ام ...

خدایا ...
چشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای نا امیدی ...
در خود می پیچم و بغض می کنم .
چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند و نفس در ریشه هایش تنگ می شود ...
خدایا در این دیوار پی روزنم که خویش را از این همه منجلاب فسادی بیرون کشم ...
خدایا دستتت را بر شانه های خسته ام قرار بده ...
ای خدای بزرگ
تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن ...
به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای .
به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ...
پرواز و روشنایی را ...
تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد ...
ای خدای بزرگ ...
ای خدای متعال ...
و ای خدای منّان می خواهم یاد بزرگت در تار و پود جانم رسوخ کند ...
آنچنان که باران به درختان می بخشد تا شاخه های بلند به آسمان برسد ...
من درمانده تشنۀ محبّت توام ...
صدایم کن تا حجم این همه فریاد از خاطرم پاک شود ...
تا جز صدای پاک قدسی تو چیزی نشنوم ...
خدایا ...
ای خدای بزرگ و مهربان ...
نگاهم کن تا فراموش کنم این نگاههای بی خورشید و آشفته را ...
و جز چشمان مهربان تو هیچ نبینم ...
می خواهم خالی شوم از هر چه غیر توست ...
از این زمین پر هیاهو که درشب و روزش مردم روح و تن می سپارند ...
خدایا دلم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خوانم ...
دستم را بگیر و خاطر ابریم را به خورشید بسپار ...
و لحظه ای این جان بی قرار را به خویش نگذار ..
جمعه بعد از ظهر طبق روال هر روزه اسکندر را ساعت ۳ بردم تو حیاط هوا خوری... چرخی زد و رفت جای همیشگی رو دیوار زیر یک درخت گیلاس تو سایه نشست.. من هم نشستم یه گوشه روی یک کنده درخت بریده شده..جائی که دور و برش بوته های گل رز کاشته شده... داشتم نگاهشون میکردم که همه غنچه هاشون سبز شده و همین روزهاست که سر از خواب ناز بردارند و حیاط خانه مان را زیباتر کنند .... احساس کردم کسی از اون وسط ها با صدای آرام گفت سلام.. تعجب کردم.. خوب گشتم دیدم یکی از گل رزهای قرمز خوشرنگ شکفته شده و داره بهم لبخند میزنه.... بهش گفتم سلام عزیزم.. توکجا بودی خوشگله؟ پس چرا اینقدر زود از خواب بیدار شدی.. بقیه که هنوز خوابند... قیافه اش در هم رفت.. آهی کشید و گفت.. آره از همین ناراحتم کمی زودتر از موعد بیدار شدم. بهش گفتم حالا چرا رفتی اون زیر زیرا خودتو پنهان کردی؟! .. گفت: میترسم... آخه هم نوعاتو که میشناسی .. الان اون خانومه که طبقه اول زندگی میکنه اگر منو ببینه فوری میکنه میزاره تو لیوان رو میز... اون دختر توپوله هم اگر منو ببینه میکنه میبره مدرسه میزاره رو میز معلمش.. اونوقت من که عمرم اینقدر کوتاهه... بدون اینکه دوستام رو ببینم و دیداری از دنیا تازه کنم باید از بین برم... چرا آدما اینقدر سنگدلند.. چرا نمیگذارند این چند روزی رو که ما زنده ایم تو طبیعت و سر جای خودمان باشیم.. در کنار هم باشیم... تازه اینجوری که قشنگ تریم.. چه فایده داره یک روز ما رو حبس کنند تو اطاق بعد بیاندازند تو سطل زباله...
دلم براش خیلی سوخت.. راست میگفت... چرا بایدگلها را از شاخه بچینیم تا تزئین اطاقمان باشند آنهم فقط برای یکروز.....

دیروز بعد از ظهر تا از شرکت رسیدم فوری رفتم نگاه کردم.. دیدم هنوز اون زیرها نشسته و منتظره تا دوستانش از خواب ناز بیدار بشن... ولی متاسفانه امروز دیدم نیست... آره.. راست میگفت... یکنفر اونو چیده بود... شاخه شکسته اش هنوز بود.. کی میدونه کار کی بوده.. شاید خانمی که گذاشته باشدش تو لیوان وسط میز اطاق.. یا دختر توپلی که برده گذاشته روی میز معلم مدرسه برای خود شیرین کردن و یا پسر بچه شیطانی که فقط دلش خواسته اونو بکنه و پر پر کنه بریزه رو زمین... دلم سوخت.. اشکم در آمد.... 
وای از دست آدمیزاد..
زبان فراموش شده
روزی به زبان گل ها حرف می زدم
روزی همه حرف های کرم ابریشم را میفهمیدم
روزی پنهانی به پرحرفی سارها می خندیدم
ودرتخت خوابم.. با پروانه ها گپ میزدم
روزی همه سئوال ها و جواب های زنجره ها را می شنیدم
وبا گریه هر دانه برفی که به زمین می افتاد ... می گریستم
روزی زبان گل ها را بلد بودم.. چگونه بود آن زمان؟ چگونه بود آن زبان؟ (شل سیلوراستاین)
روزی روزگاری گل بنفشه خوشگل و خوش بوئی در بین گل های دیگه در یک پارک قشنگ زندگی میکرد. یک روز صبح به محض اینکه تاج بنفشه با دانه های شبنم پوشانده شد، بنفشه چشمهای خمارش را باز کرد و مثل هر روز به دور و بر خودش نگاه کرد.. با تعجب دید که یک گل رز قد بلند و خوش رنگ با غرور کنارش ایستاده و داره به آسمان نگاه میکنه. بنفشه اخمهاش رفت تو هم .. لبهای آبی رنگش را باز کرد و گفت : این دیگه از کجا پیداش شد... من چقدر بدبخت هستم این گل زیبا و قد بلند کنارم در آمده و باعث شده محقر و ناچیز به نظر بیام! مادر طبیعت من را قد کوتاه و حقیر آفریده .... من مجبورم خیلی نزدیک به زمین و خاک زندگی کنم و قادر نیستم سرم را مثل بوته های گل رز به سوی آسمان آبی بلند کنم و یا صورتم را به طرف آفتاب تابان بگردانم. گل رز حرفهای بنفشه را شنید، خنده اش گرفت و گفت : چقدر حرفهای تو عجیب و غریبه! تو یکجور زیبائی داری و من جور دیگه .. از کجا معلوم که بخت و اقبال تو از مال من بهتر نباشه؟! این فکرهای مسخره را از مغزت خارج کن و از تقدیر شکایت نکن ، یادت باشه اگر به آنچه که در اختیار داری قانع باشی متعال میگردی و اگر بخواهی بلند پروازی کنی ممکنه به زمین بیافتی .بنفشه با عصبانیت جواب داد : تو داری به من دلداری میدی برای اینکه خودت مالک چیزهایی هستی که من آرزو میکردم داشته باشم... داری سعی میکنی اوقات منو تلخ تر کنی تا به من بفهمونی که تو مهم تر هستی.... چقدر دردناکه که یک خوشبخت برای دل یک بدبخت موعظه کنه! وچقدر سخته وقتی یک قوی تر بخواد یک ضعیف را درس و اندرز بده. مادر طبیعت که سکوت کرده بود و به گفتگوی بنفشه و رز گوش به صدا درآمد : بنفشه، دخترم تو چه ات شده ؟ قبل از این تمام حرفها و کارهای تو متواضعانه و شیرین بود. حالا حرص و طمع به قلبت راه یافته و هوش و حواست را کرخ کرده؟ بنفشه آهی کشید و به مادر طبیعت گفت : با تمام قلب و روحم ازت خواهش میکنم که به درخواست من گوش کنی و اجازه بدی فقط برای یک روز گل رز بشم...مادر طبیعت جواب داد (تو از بدبختی و مصیبتی که این بلند پروازی کور کورانه میتونه برات درست کنه خبر نداری) بنفشه اصرار کرد .. (منو تبدیل کن به گل رز و کاری نداشته باش.. دوست دارم رز باشم و سرم را با غرور بالا بگیرم و با وجود سرنوشتی که ممکنه باهاش روبرو بشم .. دوست دارم چیزی باشم که آرزو دارم) مادر طبیعت با خشم فریاد زد (ای بنفشه نادان و سرکش، من درخواست تو را انجام میدم ولی درصورت مواجه شدن با مصیبت و بدبختی.. خودت مقصر خواهی بود).بنفشه تبدیل شد به گل رز ولی چند ساعت بعد دختر و پسر جوانی از آنجا رد میشدند.. پسر چشمش به گل رزها افتاد و هر دو را شکست و داد به دست دوست دخترش... گل رز اصلی که هنوز جانی در بدن داشت روشو به بنفشه کرد و گفت : ببین این بود آخر و عاقبت حرص و زیاده طلبی......

.قصه بالا داستان واقعی زندگی بیشتر انسانهای این دوره و زمانه است .. انسانهائی که با وجود داشتن بخت و سرنوشت خوبی که خدا بهشون داده باز هم راضی نیستند.. آه میکشند و بیشتر میخواهند. راستی چرا بشر هیچوقت قانع نیست. حالا بعضی ها (مثل خودم) اگر گاهی هم از سرنوشت بنالیم حق داریم... ولی کسانی را دور و بر خودم میبینم که با داشتن یک زندگی خوب و همه امکانات باز هم راضی نیستند ... مثل اینکه شاعر بیخودی نگفته (آنان که غنی ترند محتاج ترند) البته این احتیاج هم مادی است و هم معنوی . یعنی اگر پول دارند.. باز دنبال در آوردن بیشترش هستند و دلشان هم نمیاد زیاد خرجش کنند... اگر زن یا شوهر دارند.. دنبال عاشق شدن هستند و هزار خواسته های دیگه... خدا آخر عاقبت اینجور آدمهای را به خیر بگذرونه....
دیگه حالم از این زمستان لعنتی و هوای سرد و برف و یخ بندان داره بهم میخوره... کلافه شدم...طاقتم تمام شده.. تا به حال تو عمرم اینقدر در زمستان سختی نکشیده بودم.... خدا کنه زودتر تمام شه.....
میدونم بقیه آدم ها هم خسته شده اند .. حتی آنهائی که تو خانه های گرمشون نشسته اند پای تلویزیون... من چی بگم یه پام تو خانه است یه پام تو حیاط و کوچه دنبال گربه ها.... بجای اونها سردم میشه... بجای اونها گرسنه ام میشه..... نه.. دروغ چرا .. اینقدر به فکر گرسنگی اونها هستم که شکم خودم را پاک فراموش کردم...
حالا گربه ها به کنار .. نمیدونم این کلاغ ها از من چی میخوان... تا میام بیرون ۵۰ تا میان بالا سرم .. بعضی هاشون اینقدر پررو هستند که میزنن تو سرم... نان و برنج هم براشون میریزم نمیخورند.. میگن ماهم کله مرغ میخواهیم 
آره جونم شما ها که اهمیت نمیدید .. تو خونه گرمتون نشسته اید .. خبر ندارید تازه خبر هم که داشته باشید براتون اهمیت نداره یه گربه گرسنه زیر ماشین بین یخ و گل و برف آب چمباتمه زده بلکه یه تکه استخوان گیرش بیاد بخوره.... چجوری بپره تو این سطل های نره قول دکله که شهرداری نصب کرده...... اونوقت کی باید غصه بخوره... یکی مثل من...... حالا بگیم تنها هم نباشم... ۲۰ نفر دیگه مثل من......
وای چه آدمای بی رحمی داره این مملکت گل و بلبل و مهمان نواز ما....... که همه میخوان سر به تن دیگری نباشه .......
حتی شوق نوشتن هم که گاه گاه میامد سراغم دیگه گذاشته رفته .... فقط دوست دارم در مورد حیوانات مختلف بنویسم (تو وب لاگ گربه ایرانی) از دست شما آدمها توی این وب لاگ همش میخوام چرند بنویسم... چرت و پرت... اصلا زندگی مگه چرت و پرت وچرند نیست ؟؟؟ هست دیگه 
هنر نزد ایرانیان است و بس.. آخرش هم من نفهمیدم چه هنری ؟؟؟؟؟ 
دیگه برف آدمو یاد چنین مناظر زیبائی نمی اندازه :

فقط باید دعا دعا کنیم با این گونه مناظر روبرو نشیم


خدا رحمت کند قیصر امین پور را ،عجب زیبا گفته:
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم. دردهای من نگفتنی است... دردهای من نهفتنی است.. دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست ..درد مردم زمانه است.. .مردمی که چین پوستینشان .. مردمی که روی آستینشان.. مردمی که نام هایشان ... جلد کهنه شناسنامه هایشان... درد میکند....... من ولی تمام استخوان بودنم.. لحظه های ساده سرودنم.. درد میکند.
یه دفتر چه خاطرات دارم.. اولین بار شاید وقتی که در دهه بیست سالگی بودم شروع کردم به نوشتن خاطرات خوب و بد .... گاهی مدت طولانی (شاید یک سال ) چیزی نوشته نشده . دیشب داشتم کشو اطاق خوابم را میگشتم دنبال ناخن گیر گربه که آخرش هم پیدا نشد ولی درعوض این دفترچه خاطرات کهنه و رنگ و رو رفته را پیدا کردم. شروع کردم کمی ازش خواندن.. خیلی جالب بود.. اولاش یه کم هیجان داشت ولی بعد.. درست از زمانی که آمدم به این خانه.. یعنی ۲۰ سال پیش .. هر نوشته ای که خواستم بخوانم عین قبلی بود .. .. در همه نوشته ها امید داشتم که یکروزی یه چیزی تغییر کنه تو این زندگی یکنواخت لعنتی... ولی هیچ چیز تغییر نکرد بدتر هم شد...بدتر باین دلیل که دیگه سنم رفته بالا و جایی هم برای امیدواری باقی نمانده.
نمیدونم.. من آدم خرافاتی نیستم.. به چشم بد و جادو و اینحرفها اصلا عقیده ندارم ولی یکنفر سالها قبل بهم گفت تو را طلسم کرده اند... تازه یادم هم داد که چکار کنم این طلسم باطل بشه
... ولی کو حالش؟!!! شاید خدا من و امثال من را خلق کرده فقط باین دلیل که به مخلوقات دیگرش کمکی بکنبم. دست کم حالا دیگه تنها نیستم و دراین راهی که پیش گرفتم چند تا دوست خیلی خوب پیدا کردم که با من هم عقیده هستند.
تنها کاری که اکنون میخواهم انجام بدهم تا وقتی که قدرت بدنی دارم حمایت از حیواناته.. به طور قطع دیگه لب به گوشت گاو و گوسفند و خوک و مرغ و ماهی که اکنون دقیقا میدانم با چه رنج و دردی بدست آمده نخواهم زد. حیوانات وسیله نیستند.. آنها هم مثل خودمن دارای شخصیت هستند. درضمن بعد از اینهمه دوز و کلک که تو آدمیزاد دیدم فکر میکنم بهترین راه برای ادامه زندگیم هم زیستی با حیوان خانگی است.. آنها سرگرم کننده.. صادق.. وفادار و قابل اطمینان در برقراری رابطه درازمدت با انسان هستند و در داشتن سلامت بیشتر برای انسان هم ۱۰۰٪ تاثیر مثبت دارند. در دنیائی که اطمینان و صداقت دربین انسانها بسیار بی ارزش شده.. از صمیم قلب میتوان به حیوان هم زیست اطمینان کرد..

درد حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
باز یکسال گذشت ... بیهوده و پوچ.. چه تند تند میگذره این گذر عمر !!
(تنم از خستگی افتاده ز کار .. بر سرو رویم بنشسته غبار)

باز فردا تولد منه .. موقعیت را مغتنم شمارده این روز رو به خودم تسلیت عرض میکنم! تبریک نداره.. تبریک رو باید به کسانی گفت که از همه دقایق زندگی خوشان لذت میبرند.. من که جز غم و غصه و دوز و کلک و نیرنگ چیزی ندیدم از این روزهای زندگی (دیگران را هم غم هست به دل.. غم من لیک غمی غمناک است). دلم میخواد سر بزارم به جنگل .. به کوه و بیابان.. جائی که هیچ کس جز سکوت نباشه.. بشینم زارزار گربه کنم.. از دست روزگار.. از دست سرنوشت..و از دست خدا که با بعضی از بندگانش خوب تا نمیکنه..
یادش بخیر چند وقت پیش دست کم خودم را یه جورائی گول میزدم.. باصحبت کردن و راز و نیاز با گل و گیاه و درخت و پرنده ها... از دیدن دریا و رودخانه ها و یک آسمان صاف و پر ستاره لذت میبردم.. ولی دیگه اینها هم برام لذت بخش نیست (شاخه ها پژمرده است.. سنگ ها افسرده است.. رود مینالد.. جغد میخواند.. غم بیامبخته با رنگ غروب.. ).. خیلی احساس خستگی میکنم..از دست همه چیز و همه کس و حتی خودم.. حتی گربه ها.. دیگه حوصله دیدن این دوستان ۴پا را هم ندارم (روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا..هر نشاطی مرده است).. کاش میشد تنها بود.. حتی برای ۲ روز در جائی که هیچ موجود زنده ای دور و برم نبود.. حتی یک کرم خاکی یا یک پشه.. هیچ قید و بند و فکر آزار دهنده ای هم تو سرم نبود... فراموشی مطلق میگرفتم .. خودم بودم و خودم.. فقط برای ۲ روز....
دنگ.. دنگ...
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ
زهر این فکر که این دم گذراست
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت (لذت کجا بود بابا!! این قسمت را سهراب اشتباهی سروده)
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرم
پس اگر میگریم.. گریه ام بی ثمراست
واگر میخندم... خنده ام بیهوده است.. (من که هیچ چیز خنده داری ندیدم)
لحظه ها میگذرد.. آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر.. نتواند شد آغاز..

من عاشق دریا هستم... مثل خیلی از آدمهای دیگه که میگویند دریا را دوست دارند با این تفاوت که دیگران اغلب با شنیدن اسم دریا : مرخصی، استراحت و دراز کشیدن روی ماسه های داغ ساحل، گرفتن آفتاب و تغییر رنگ پوست، نوشابه خنک، چترهای رنگارنگ نصب شده روی ساحل و خلاصه خوش گذارنی و آشنائی های جدید در مغزشان تداعی میشه ولی من دریا را با دید دیگری دوست دارم ..عاشق خود دریا هستم با امواج خروشان ... دوست دارم کنار دریا گوشه ای بنشینم زمانیکه هیچ انسانی نباشه و فقط نگاه کنم .. به منظره ای مثل زیر:
آفتاب نارنجی غروب کم کم در افق دور دست محو میشه و جاشو میده به مهتاب رنگ پریده!. ماه با لشگری از ستارها به دنبالش.. که گویا میخواهند قدرت درخشش بیشتری به اوبدهند ، سلانه سلانه پا میگذاره به صفحه سرمه ای رنگ آسمان بیکران.
امواج دریا با موسیقی دلنواز خود شنهای بلعیده شده توسط دریا در طول روز را دوباره به ساحل باز میگردانند. مرغ دریائی جیغ کشان از دور دستها به صحنه میاد و منتظر شنیدن پاسخی از جائی روی تکه سنگی مینشینه. آسمان خالی و افق دور دست صدای جیغ پرنده را نمی شنوند. ماه و ستاره ها به وسط آسمان میرسند و همانجا بساطشان را گسترده و به تماشا می نشینند.. ماه گویا اسرار زیادی را زیر رنگ پریده خود پنهان ساخته !!!! مرغ دریائی یکبار دیگر جیغ میکشه.. انگار منتظر رسیدن جوابی از جائی است ... دریا با زمزمه امواج جواب مرغ دریائی را میده. وقتی نسیم خنک به صفحه صاف آسمان سرمه ای رنگ میتازه.. هوای گرم بسطش را جمع میکنه میزاره رو کولش و سریع دور میشه. باد شبانه هم به دنیال نسیم به ساحل میرسه.. صدای فریاد مرغ دریائی را می شنوه و میاد اونو با خودش بلند میکنه و میبره بالا و بالاتر.. به اوج آسمان بیکران.. جائی نزدیکتر به ماه و ستارگان. با موسیقی برخورد امواج با صخره ها و خش خش آرام جلبکهای دریائی.. مرغ و باد با هم همچنان میرقصند. گوش ماهی ها ذوق زده به تماشا نشسته اند.
مرغ دریائی بعد از این رقص دل انگیز به ساحل برمیگرده و روی شنها مینشینه.... توپ گرد تنهای فراموش شده ای در گوشه ای افتاده باد شبانه و امواج دریا به سراغ توپ تنها رفته و رقص خود را با توپ آغاز میکنند و اونو به اینطرف و آنطرف قل میدهند... باد شبانه توپ را به شنها و امواج میسپاره و به سوی پاکت های کاغذی ریخته شده در ساحل حرکت میکنه تا کمی هم با آنها بازی کنه.. انگار همه باهم در حال رقصند.. مرغ.. توپ و پاکت های کاغذی . ماه و ستاره هانیز از آن بالا همچنان نظاره گر این رقص و پایکوبی هستند و امواج هم مشغول ترنم و آواز خوانی.. ولی شب کم کم باید دوباره جاشو به روز بسپاره و باد شبانه باید برای برگزاری جشنی دیگر به افقی دیگر مهاجرت کنه.
پاکت های کاغذی آرام آرام برروی ماسه ساحل افتاده و به خواب میروند.. توپ هم خسته از بازی بسیار گوشه تخته سنگی مشغول استراحت میشه.. ماه بساطش را جمع میکنه و با مشایعت ستاره ها بسوی افق دیگری حرکت میکنه... باد شبانه نیز بدنبال آنها ساحل را ترک میکنه. مرغ دریائی قبل از اینکه لشکر ماه و ستارگان از پهنه آسمان محو شوند برای آخرین بار فریاد خداحافظی سر میده. اولین اشعه های خورشد از انتهای دریا جائی که دریا و آسمان همدیگر را بوسه میدهند کم کم نمایان میشه......
من وقتی اسم دریا میاد دوست دارم به گوشه بنشینم و منظره بالا و یا مناظری مشابه آن را نظاره گرباشم.. نه هیاهو و قیل و قال انسانها در طول روز را !!!! چقدر دلم باز تنگه برای دریا..

پرنده گفت : چه بوئی... چه آفتابی.. آّه...
بهار آمده است و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت....
چه خوب بود اگر انسان پیر میشد ولی شکل ظاهری و قدرت بدنی خودش را از دست نمیداد. از قیافه که نگو ... هر وقت خودم را تو آئینه نگاه میکنم میگم : پس چی شد.. اون چشمهای درشت... اون پوست صاف شفاف.... اون بدن مناسب ... این از ظاهر قضیه.. قدرت بدنی را هم که دیگه نگو... از اول صبح احساس خستگی میکنم.. انگار جون تو تنم نیست.. همینه دیگه آدم وقتی میافته تو سراشیبی زندگی باید انتظار همه چیز را داشته باشه.. مخصوصا" اگر مثل من هیچ امید و انگیزه ای برای زندگی نداشته باشه.
دیشب یک فیلم رمانتیک با بازی کلینت ایستوود و مریل استریپ از ماهواره پخش شد که اشکم را در آورد .. بیشتر به خاطر عشق عمیقی که بین زن و مرد ایفاگر نقش های اصلی فیلم بوجود آمده بود… و اینکه چقدر خودم از جوانی در پی عشق و دوست داشته شدن و دوست داشتن بودم که عاقبت هم نشد!!! خیلی ها مخصوصا خانمها با دیدن فیم یا سریال های مختلف زود اشک چشماشون جاری میشه…. من اینطور نیستم نه از فیلم های درام زود گریه ام میگیره و نه از فیلم های کمیک خنده ام میگیره.. فقط گاهی فیلم های خاصی رومن اثر میگذاره … بیشتر فیلم هائی که در رابطه با رنج و درد حیوانات باشه.. با دیدن فیلم آوای وحش (اثر معروف جک لندن) خیلی گریه کردم.. ولی دیشب با دیدن یک فیلم رمانتیک گریستم!!!! .. آره.. عاشقی خیلی قشنگه و بسیار تاثیر گذار در روحیه انسان .. حالا چرا بعضی ها مثل من تو عشق و عاشقی شانس نمیاورند (البته ناگفته نماند تو خیلی چیزها شانس ندارم) خدا داند و بس. وقتی آدم عاشق باشه زندگی براش یکجور دیگه میشه.. همه چیز قشنگ تر به نظر میاد… صدای پرنده ها.. صدای رودخانه ها.. امواج دریا.. شب و روز همه فصل ها.. همه به نظر زیبا میان… ترس و وحشت کمتر میشه چون میدونی کس دیگری هست که ازت حمایت کنه که به فکرت باشه…وقتی دلت گرفت سرتو بزاری روی شانه هاش و اشک بریزی .. با موهات بازی کنه.. پیشانیت را ببوسه... خوب من که دیگه برام دیر شد.. خلاصه بگم ... از زن بودن خودم هیچی نفهمیدم و لذتی نبردم و پیر شدم و میدونم این زندگی یکنواخت را بدون هیچ تغییری باید ادامه بدم.... نمیدانم تا کی ؟؟؟ (تنهاتر از یک برگ ... با بار شادیهای مهجورم.. آرام میرانم. تاسرزمین مرگ.. تا ساحل غمهای پائیزی).
از کجا معلوم! شاید این احساس نزدیکی و علاقه شدیدی که به حیوانات و خصوصا" گربه ها پیدا کردم به دلیل دوطرفه بودن این علاقه است … گربه ها دور و برم میپلکند.. حتی صدای ماشین منو می شناسند.. نه فکر نکنید بخاطر گرسنگی و غذا باشه چون بارها شده که غذا میریزم ولی نمیخورند و باز دنبال من راه میافتند… میخواهند اول دستی به سرشان بکشم.. ولی گاهی که بی طاقت تر از قبل هستم سرشان داد میزنم.. میگم پس من چی... که هیچ کس نیست دستی به سرم بکشه و ناز و نوازشم کنه !!!
راستش یه کم از دست خدا دلگیرم .... خدا کجاست.. چرا صدای منو نمی شنوه... چقدر باهاش حرف میزنم... چقدر اشک میریزم و ازش میخوام دست کم یه اعصاب راحت بمن بده... یک دل آرام تا این چند سال باقیمانده عمر را در آرامش بگذرونم... آخه دیدم.. خدا حرف بعضی ها را زود گوش میکنه و هرچی میخوان بهشون میده.. ولی بمن نداد .. حتی چیزهای خیلی کوچکی را هم که ازش خواستم از من دریغ کرد... نمیدانم چرا.. شاید من هم باید حتما به زبان عربی باهاش صحبت کنم..... دست خودم نیست نمیتونم باین عقیده برسم که حتما" باید به عربی نماز بخوانم و روزه بگیرم و گاو و گوسفند به قتل برسونم تا خدا صدام را بشنوه.. نه.. به نظر من خدا همه جا هست... مگه سایر مردم روی کره زمین که مسلمان نیستند و به عربی با خدا حرف نمیزنند خدا ندارند.... ولی باز هم شک برم داشته.. شاید آنهائی که چاپلوسی میکنند بیشتر مورد توجه خدا باشند.... آخه دیدم.. یه مدت که یه چیزی میخوان شروع میکنند به نماز خواندن و خداخدا کردن.. به قول معروف خرشون که از پل گذشت مسلمانی شون هم ته میکشه... ما که همین هم که داریم روزی صد بار شکر میکنیم....
بعضی ها که میگن چرا تنهائی میگم به کسی احتیاج ندارم .. چه دروغ بزرگی ..( به قول فروغ : تمام روز نگاه من.. به چشمهای زندگیم خیره گشته بود. به آن دو چشم مضطرب ترسان که از نگاه ثابت من میگریختند.... و چون دروغگویان ...... به انزوای بی خطر پلک ها پناه می آوردند) همه ما چه زن و چه مرد چه پیر و چه جوان به وجود دیگری در زندگیمان نیاز داریم... حالا بعضی ها دوست دارند دور و برشون همیشه شلوغ باشه و پر از آدم ... ولی من هیچوقت اینطور نبودم... یک نفر که بتوانم بهش متکی باشم بس بود .
هنوز هم که هنوزه گاهی دلم میخواد کسی پیدا شه به من مهربانی کنه .. ازم تعریف کنه .. در آغوشم بگیره و بیادم بیاندازه که به وجود من نیاز داره... آری دوست داشتن و دوست داشته شدن زیباست.
روزی روزگاری در جزیره ای کوچک پسرکی زندگی میکرد که تنها دوستش یک پرنده کوچولوی آبی رنگ بود... پرنده تمام مدت پشت پنجره اطاق پسرک می نشست .. گاهی باهم به جنگل میرفتند و وقتی پسرک به مدرسه میرفت پرنده همراهش بود و پشت پنجره کلاس منتظر مینشست تا باهم برگردند به خانه. توی جزیره دختر بسیار زیبا و مغروری زندگی میکرد که پسرک این قصه هم مثل بقیه جوانهای جزیره دلش میخواست بااو دوست بشه ولی دختر به همه گفته بود فقط با کسی دوست میشه که یک شاخه گل رز قرمز آتشین براش هدیه بیاره، چون در اون جزیره گلهای رز همه سفید بودند و رز قرمز اصلا" پیدا نمی شد ... پسرک خیلی غمگین بود و با پرنده درد دل میکرد که از کجا میتونه یک شاخه گل رز قرمز پیداکنه. پرنده که تحمل دیدن غم و اندوه پسرک را نداشت تصمیم گرفت هرجور شده براش یک شاخه گل رز قرمز تهیه کنه .. روبروی خانه پسرک باغچه ای بود با چند تا بوته گل رز سفید. پرنده بالای سر بوته های گل پرواز کرد تا اونی روکه تیغ هاش از همه بیشتر و تیزتر بود پیدا کنه بعد خودش رو انداخت رو بوته گل رز طوری که بدن کوچکش از بالا تا پائین پاره شد خون فوران زد و ریخت روی یکی از شاخه های گل رز سفید و اونو تبدیل کرد به گل رز قرمز آتشین.. پرنده افتاد رو زمین و مرد. پسر وقتی آمد بیرون گل رز قرمز و زیبا رو از دور دید.. دوید و شاخه را کند و باخوشحالی رفت طرف خانه دختر و اصلا متوجه بدن بیجان پرنده نشد که زیر بوته گل افتاده بود.
یادش بخیر ..مادر بزرگ خدا بیامرزم همیشه میگفت .. گوش کن دختر خدا اولش چند تا آدم ناجور سر راه همه قرار میده تا وقتی که اون آدم درست و حسابی آمد تو زندگی قدرش رو بیشتر بدونیم…. پس سعی کن قوی باشی اگر کسی دلت رو شکست غصه نخور… بقول معروف خدا گر زحکمت ببندد دری.. زرحمت گشاید در دیگری.. ولی انقدر به اون دری که بسته شده نگاه نکن که دری رو که پشت سرت باز شده نبینی .. یکی میاد تو زندگیت خودش رو دوست صمیمی تو میدونه.. روزها و شاید سالهای خوشی رو با اومیگذرونی ولی یک حادثه یا حتی حرف همه چیز رو بهم میریزه.. دیگه اینکه هر دختر جوانی از وقتی که به سن بلوغ میرسه منتظره تا بقول معروف شاهزاده سوار بر اسب سفید بیاد و اونو با خودش ببره.. آرزوی هر دختریه که خودش رو تو لباس سفید عروسی ببینه. مادر بزرگ درست میگفت من هم مثل همه زنها دوست داشتم یک مردی باشه که از من حمایت کنه به او اتکا کنم و در کنارش احساس قدرت !!!!! عاقبت لباس سفید معروف رو هم به تن کردم طرف آدم بدی هم نبود ولی خوب بقول معروف نشد که بشه.. حالاسالها گذشته و عاقبت من هم از فکر عشق و عاشقی و این حرفها درآمدم. بعد از جدائی از همسرم فامیل و آشنایان چند نفری رو معرفی کردند بلکه دوباره ازدواجی اینبار موفقیت آمیز صورت بگیره.. ولی هرکدوم یک عیبی داشتند.. مثلا یکی انقدر چاخان کرد که نگو.. میگفت من مهندس آرشیتکت فرح پهلوی بودم یک ویلای بزرگ هم طرف آوشان فشم ساخته ام که کف سالن و اطاق ها از جنس شیشه است و رودخانه که از زیرش رد میشه معلومه.. اولش هرچی میگفت باور میکردم بعد دیدم نه دیگه حرفهاش خیلی داره عجیب غریب میشه.. منم که یکبار طعم خوش ازدواج رو چشیده بودم
و بقول معروف لباس سفید عروسی رو تنم کرده بودم و از این آرزوی جوانی آمده بودم بیرون دیگه اصرار زیادی نداشتم دوباره ازدواج کنم.. از جوانی کار میکردم خرج خودم رو در میاوردم یه خانه کوچکی هم که دارم .. آقا بالاسر رو ولش.. بی خیال...راستش از آدما میترسم نمیتونم بهشون اعتماد کنم .. مخصوصا بعد از اتفاقی که برای آهو خانم افتاد. آهو خانم تنها دوست صمیمی که از دوران دبیرستان برام بجا مانده .. روحیه و رفتار و طرز فکرش مثل خود منه او هم زیاد با آدم۲پاها کاری نداره و ترجیح داده با چند تا گربه زندگی کنه ..سرنوشتش هم تقریبا" مثل خودم بوده.. با این تفاوت که چند سال قبل با یک آدم عجیب و غریب تر از همه آدمهای دنیا برخورد میکنه اونم از طریق اینترنت ... اولش فقط مکاتبه بود.. طرف چه نامه های دلگرم کننده ای میفرستاد و چه شعرهائی میسرود برای آهو که بمن میگفت خدا چقدر منو دوست داشت که همچین آدم با احساس و راستگو و درستکار و نجیب و شریفی را بالاخره در نیمه راه دوم زندگی سر راه من قرار داد. رابطه آنچنانی نداشتند... دیدار خیلی کم ولی خوب تلفن و نامه نگاری بسیار.... آهو خانم هم که انتظار زیادی از کسی نداشت همین که کسی پیدا شده بود و با نوشته هاش قوت قلبی بهش میداد براش کافی بود و بقول معروف با خواندن این نامه ها کیف میکرد. من گاهی باخودم که راجع به این شخص فکر میکردم بعضی اعمال یا گفته هاش برام عجیب بود... تااینکه درطول مدت 3 سال تلفن ها و نامه ها هرروز کم و کمتر شد...تا ناغافل به بهانه ای خنده دار آهو خانم را کلا" گذاشت کنار .... آهو خانم غمگین شد.. دلش برای این شخص میسوخت وهنوز هم فکر میکرد این آدم خیلی مظلوم واقع شده.. اسمش رو گذاشته بود آقا گنجیشکه (خبر نداشت که بجای گنجشک با یک رطیل پرنده آشنا شده)... .. فکر میکرد طرف داره زجر میکشه ناراحته..مشکل داره.. و بعنوان یک دوست میخواست یه جوری کمکش کنه ... من فهمیده بودم این ماجرا یک کم بو دار شده و آهو با یکی از این آدمهای عجیب و غریب و در عین حال بسیار بسیار زیرک روبرو شده و احتمالا این نامه نگاری ها فقط برای آهو خانم نبوده و شکردیست که برای خیلی های دیگه هم بکار میبره پس حقیقت رو بهش گفتم.. ولی باز راضی نمیشد... یک کلاسور شعر و نامه جمع کرده بود چندتائی از آنها را هم داد من خواندم.. راست میگفت واقعا نمیشد باورکرد این نوشته ها همه چاخان باشه !!!! بالاخره هرجور بود توانستم آهو را هم متقاعد کنم که بابا غصه نخور طرف حالش خوبه و فقط تو رو گذاشته بوده سر کار حالا هم رفته دنبال یکی دیگه ...آهو متعجب بود که چرا بین این همه زن جوانتر و باحالتر اونو انتخاب کرده .. بهش گفتم خوب دوست داره بره دنبال نجیب تر ها.. بیگناه تر ها و دراصل کسانی که میدونه براش مشکلی بوجود نخواهند آورد.. آخه میدونی زن ذبل و زیرک هم این روزها زیاد شده و این آدم هم نمیخواد دم به تله بده ....
حالا گاهی یاد رفتار این شخص میافتم هم متاثر میشم و هم خنده ام میگیره.. چرا آدمها از رفتار خودشان خجالت نمیکشند مخصوصا آنهائی که سن و سالی ازشون گذشته..خانه و خانواده ای دارند.. چرا به دیگران بی احترامی میکنند..احتمالا از یکی بدی میبینند و تلافی اش رو میخواهند سر انسانهای بیگناه در بیاورند.. عچب روزگاری شده ... آیا فکر میکنید آب خوش از گلوی اینگونه افراد پائین میره؟!!!من که فکر نمیکنم..
امیدوارم آقایانی که این مطلب رو میخوانند بهشون بر نخوره ... خانمهای عجیب غریب هم تو این دوره و زمانه زیاد شدند ولی من یک نمونه اش رو که خودم شاهد بودم نوشتم.
بقول دانته الیگیری(Dante Alighieri) در کتاب معروف کمدی الهی :
در نیمه راه زندگی ... خویشتن را در جاده ای تاریک سرگردان دیدم (البته دانته در جنگلی تاریک خودش رو سرگردان دیده بود)، زیرا راه راست را گم کرده بودم.. درست نمیتوانم گفت که چگونه پای بدان راه نهادم زیرا هنگامی که شاهراه را ترک گفتم سخت خواب آلوده بودم !! نگران واندیشناک به پیرامون خود نگریستم و ناگهان در انتهای راه ..... حالا دانته رو ولش کن بقیه اش را به سبک خودم مینویسم.

به سوپرمارکت بزرگی رسیدم تابلو بزرگ سر درش نوشته بود (خواربار فروشی زندگی ).. کمی جلوتر که رفتم در بزرگش خود بخود باز شد (خوب لابد از این درهای برقی بود دیگه) و تا آمدم به خودم بجنبم دیدم ایستادم وسط سوپرمارکت.
فروشنده ها بعضی هاشون از جنس فرشته بودند خوشگل و پر دار .. همه جا ایستاده بودند .. آنطرف تر هم یه عده فروشنده از جنس شیطان با دم باریک و دراز ایستاده بودند . همینطور که دور و برم رو نگاه میکردم یکی از فرشته ها آمد جلو و یه سبد داد دست من و گفت : سعی کن با دقت از قفسه های ما خرید کنی سراغ اونطرفی ها هم نرو (منظورش شیاطین بود).
هرچیزی که انسان نیاز داشت اونجا تو قفسه ها پیدا میشد. قبل از هرچیز زودی رفتم یه عالمه صبر وتحمل از تو یکی از قفسه ها برداشتم و ریختم تو سبد.. چون خیلی بهشون نیاز داشتم عشق و دوستی هم تو همون ردیف بود ولی فقط 2 تکه دوستی بر داشتم (البته وقتی برگشتم به خانه دیدم یک تکه از دوستیها تاریخ مصرفش گذشته و اندختمش تو سطل آشغال) بعد با حوصله شروع کردم گشت زدن ونگاه کردن به همه قفسه ها .. رسیدم به قفسه فهم و شعور .. خوب این چیزی بود که در همه جا مورد نیازم بود... مقداری برداشتم و ریختم تو سبد. بعد رفتم 2-3 تا جعبه عقل و خرد و 2 تا کیسه ایمان و اعتقاد برداشتم با یک جعبه بزرگ که توش پر از محبت و نیکو کاری بود، اینها چیزهائی بود که بالاخره به درد من میخورد. خوش گذرانی و شادمانی هم زیاد بود.. ولی خوب سبدم زیاد جا نداشت و نمیتونستم همه اینها رو بخرم ..مقداری هم دل خوش ریخته بودند یه گوشه فقط نگاه کردم ببینم سیری چنده تا به سهراب خبر بدم. کنجکاویم گل کرده بود یه سری هم بزنم به قسمت شیاطین.. فقط برای دید زدن ... اونجاهم جنس زیادبود.. دروغ و کلک و حقه بازی و نامردی و زیر آب زنی پشت سرهم چیده شده بود تو چند قفسه.. بعد مقدار زیادی هم حسادت و بدگوئی و تهمت آویزان کرده بودند به یه زنجیر.. فروشنده های شیطان هی میامدند جلو و میخواستند مثلا خوش خدمتی کنند و اجناسشون رو به من بفروشند ولی من اینها رو نمیخواستم..به دردم زیاد نمیخورد.. ( متوجه نشدم وقتی یکی از شیاطین یه جعبه اعصاب خراب یواشکی انداخت تو سبد).
هرجا میرفتم احساس میکردم یک روح مقدس داره دنبال من میاد و مواظبه ببینه چی ورمیدارم میزارم تو سبد.
دیگه سبد پر شده بود ولی ناغافل یادم افتاد که یه کم وقار و متانت هم باید بردارم داشتم میرفتم طرف صندوق که در ردیف آخر چشمم افتاد به رستگاری و آمرزش که مجانی بود... این یکی رو سعی کردم تا اونجائی که سبدم هنوز جا داره بردارم که به دور و بری هام هم بدم. خوب دیگه هرچی لازم بود برداشته بودم و وقتش بود برم صندوق و پرداخت کنم.
وقتی رسیدم به صندوق ، صندوقدار که اونم یه فرشته بود 2 تا کیسه دعای خیر هم انداخت تو سبد من.. چون میدونست به محض خارج شدن از اونجا بالاخره یه گناهی سر راهم سبز میشه..
بعداز از فرشته صندوقدار خواستم اجناسم رو حساب کنه برای پرداخت؟ فرشته لبخندی زد و گفت : تو هیچ حسابی با مانداری فقط هر جامیری مقداری از این چیزهائی که خریدی رو با خودت ببر.. خدا خودش از قبل پول همه اینها رو پرداخت کرده.... صندوقدار شیاطین یه چشم غره ای رفت به من که نگو....
یکی بود یکی نبود.. دخترک تنها و بدقیافه ای در یک شهر کوچک کنار جنگل زندگی میکرد... این دختر راجع به عشق زیاد شنیده بود و دلش پرپر میزد که عاشق بشه .. نومیدانه دنبال عشق میگشت.. میخواست حس دوست داشتن رو تجربه کنه ولی چون زشت بود هیچ آدمیزادی تحویلش نمی گرفت !.. تا اینکه یک روز وقتی تنهائی توی جنگل داشت برای خودش قدم میزد دید دوتا پرنده کوچولو روی زمین افتاده اند و از گرسنگی دیگه قدرت پرواز کردن رو هم ندارند .. پس دوتا پرنده رو برداشت برد به خانه اش و آنها را گذاشت تو یک قفس کوچک... از اون روز به بعد باعشق زیاد به این پرنده ها آب و دان میداد و باهاشون حرف میزد... دوستشون داشت و فکر میکرد بالاخره موفق شده برای خودش عشقی پیدا کنه اگر چه این دو موجود مثل خودش انسان نبودند ولی خوب وقتی کسی عاشق باشه چه فرقی میکنه نوع موجودیتش؟؟!. پرنده ها هم چاق و چله شده بودند و هر روز صبح برای دخترک نغمه سرائی میکردند. دخترک احساس خوبی داشت .. دلش میخواست این دوتا پرنده تا ابد براش نغمه سرائی کنند.

ماه ها گذشت... دخترک یکروز یادش رفت در قفس رو ببنده و یکی ازپرنده ها که جثه بزرگتری داشت از قفس پرزد بیرون (پرنده کوچک بود.. پرنده فکر نمیکرد.. پرنده آدمها را نمیشناخت.. پرنده روی هوا بر فراز چراغها درارتفاع بی خبری می پرید..و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه میکرد.. پرنده فقط یک پرنده بود) دخترک با دلهره پرنده رو نگاه میکرد که بالاسرش دور اطاق میچرخید ... وحشت داشت که از پنجره پر بزنه بره و دختر دیگه نتونه اونو ببینه و به همین دلیل تا نزدیکش شد پرید با دوتا دستش پرنده رو محکم گرفت خیلی خوشحال شد انقدر که حالیش نبود چقدر با قدرت داره اونو تو دستهای خودش فشارمیده تا اینکه پرنده تو دستش شل شد.. مشتهاش رو باز کرد و با وحشت به پرنده مرده نگاه کرد...
همینطور که با نا امیدی اشک میریخت نگاهش به پرنده دیگر افتاد که با توکش به میله های قفس میکوبید ودر همان حال دخترک درک کرد که پرنده چقدر دلش هوای آزادی و پر زدن رو داره..پس در قفس رو باز کرد و پرنده را بیرون آورد و رهایش کرد... پرنده دوسه بار بالای سر دخترک چرخ زد.. و دختراین بار از احساس پرنده لذت برد باخودش گفت خوب اگر دوست داره بره و منو ترک کنه بزار بره زندانی من که نیست ..پرنده بعد ازمدتی پرواز کردن آمد و نشست روی شانه های دخترک و شروع کرد به نغمه سرائی بگونه ای که تا بحال نخوانده بود.. دختر فهمید سریعترین راه برای از دست دادن عشق اینه که اون رو محکم بگیره تو دستش و اسیر و زندانیش کنه .. پس بگذار عشق آزاد باشه.. پرواز کنه، اگر واقعی باشه خودش بر میگرده .
آره این حکایت زندگی واقعی بیشتر ما آدمهاست... چرا کسی رو که دوستش داری دلت میخواد زندانیش کنی و مواظب همه حرکات و رفتارش باشی..چرا نمیخواهی قبو ل کنی که طرف مربوطه اگر ناخلف باشه .. اگر بخواد بپره .. اگر بخواد خیانت بکنه.. درهرحال از هر راهی که شده کار خودش رو میکنه ..پس بهتره کسی رو که دوست داری آزاد بگذاری... خوب اگر او هم تو رو واقعا دوست داشته باشه مطمئن باش که برمیگرده...
راستی یک سئوال بی ربط... به نظر شما نامرد واقعی کیه ؟؟!!!! میگم نامرد منظورم فقط مردها نیست اصولا نامردی رو چگونه توصیف میکنید ؟؟!!!!
ساعت ۱۲:۳۰ ظهر روز جمعه ۱۰ آذرماه .. نشسته ام تو ماشین روبروی باغ فردوس جلوی مغازه سید مهدی که سالهاست اینجا هر روز از صبح تا شب حلیم و آش رشته می پزه (فکر نکنید میخوام تبلیغ کنم ها) منتظرم تا آش رشته که خیلی دوست دارم درست بشه ۲ کیلو بخرم ببرم به خانه .. آخه من هر روز باید کلی کله مرغ بپزم برای گربه ها و دیگه وقت نمیکنم برای خودم آشپزی کنم.. از طرفی آدم وقتی تنها زندگی میکنه حوصله غذا درست کردن نداره ؟!
ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم.. همه جا سکوت بود و آرامش .. فکر میکنم من هر روز اولین آدمی هستم که تو مجتمع از خواب بیدار میشم.. حتی روزهای تعطیل .. یه فنجان نسکافه درست کردم خوردم بعد آسکندر رو بردم تو حیاط گشت بزنه (این گربه تو سرما هم دست از سر ما برنمیداره .. گربه های خیابانی هم هیچ کدوم تو این سرمای صبح زود پیداشون نیست.. ولی این یکی انگار اصلا سرما گرما حالیش نمیشه !!).. بعدش دیدم دلم گرفته (مثل هرجمعه) وچون خیابانها معمولا" صبح روزهای تعطیل خلوته و میشه بدون عصبانیت رانندگی کرد.. آمدم طرف شمیران طبق معمول اول رفتم خیابان جمشیدیه کوچه ای که خانه قدیم مان آنجا بود.. نیم ساعتی نشستم تو ماشین بیاد وقتی که بچه بودم و بعد هم نوجوان .. نمیدونم چرا همش دلم میخواد برم به اون محله، عجیبه.. خواب هم که میبینم همیشه توی اون خانه هستم. انگار یه چیزی منو چسبونده به اونجا و نمیتونم فراموشش کنم.. ای خدا چقدر حیف شد که بابام اونجا رو فروخت (آنچه بگذشت نمیاید باز) ... دلم میخواد یه روزی دوباره یه آپارتمان کوچولو بخرم تو همین خیابان میدونم حالا شده یه محله خیلی گران قیمت ولی خوب شاید بتونم یه آپارتمان ۵۰-۶۰ متری بخرم (اگر عمری باقی بود).
بعد از خیابان جمشیدیه رفتم بازار تجریش یه چرخی زدم و چند تا خرت وپرت که لازم داشتم خریدم و آمدم ماشین رو پارک کردم اینجا و رفتم باغ فردوس یه گشتی زدم..چقدر این تیکه زیباست.. آدم فکر میکنه رفته تو یه دنیای دیگه ، اون قدیما .. مخصوصا این ساختمان قدیمی که حالا شده موزه سینما.. یادم باشه یه بلیط رزرو کنم یه شب بیام برم تو این ساختمان به بهانه تماشای فیلم... حتما" حال میده… جای امیدواریه که هنوز تو این تهران بزرگ هستند قسمت هائی که بافت قدیمشون رو حفظ کردن.. یکیش همین باغ فردوس.. البته هیچ بعید نیست یه شب ناغافل بریزند و همه چیز رو با بولدوزر ویران کنند و روش برج بسازند.
خوب میگفتم .. جمعه ها و روزهای تعطیل هم باید یه جوری وقت رو گذروند دیگه .. کسی رو ندارم که برم سراغش.. تازه اگر هم داشتم از اون آدمهائی نیستم که همینجوری ناغافل در خونه مردم رو بزنم برم تو، تو عمرم این کار رو نکردم. بعد از ظهرها که برنامه ام پره!! اول باید (اسکندر) را یک ساعت ببرم بیرون بگرده بعد بیام یک دیگ کله مرغ بپزم ببرم بیرون برای گربه هایی که هرروز عصر منتظرم هستند.. الان هم که دیگه زمستونه اصلا دلم نمیاد این کار رو نکنم، تازه غیر از گربه ها باید کلی هم نون و ارزن و غیره بریزم برای گنجشک ها و کلاغ ها... اونها هم گرسنه هستند و چیزی گیرشون نمیاد برای خوردن.. چه میشه کرد دلم میسوزه براشون .. ولی خوب دلم برای خودم هم گاهی خیلی میسوزه !!!
برف شدیدتر شد.. یارو گفت بشین تو ماشین تا نیم ساعت دیگه آش حاضر میشه... نمیدونم چرا گریه ام گرفته.. اشکهام داره میریزه بیرون... عیب نداره.. گریه که بد نیست. باز رفتم تو فکر .. دارم فکر میکنم اگر عمر متوسط انسان رو ۷۵ در نظر بگیریم چند تا جمعه دیگه تو زندگیم باقی مانده.. فکر کنم ۱۰۰۰ تا .. البته اگر قبل از اون در اثر یه حادثه ای یا مریضی خاصی نمیرم... ولش بابا از این فکرها نکنم بهتره... باز رفتم تو فکر گربه های بیچاره که هرسال زمستون که میشه چقدرشون در اثر نداشتن جای گرم و گرسنگی هلاک میشن... گنجیشکها.. حتی کلاغ های بدبخت ... ای خدا کاش من هم مثل آدمهای دیگه بودم و به این چیزها اهمیت نمیدادم.. چه خوب بود اگر میتونستم فقط فکر خودم باشم و اینقدر غصه حیوانها و پرنده های بی پناه رو نخورم...گاهی بخودم میگم کاش امشب بخوابم و فردا صبح که بیدار میشم یه آدم دیگه شده باشم.. یه زن مثل زنهای دیگه.. بی خیال گربه ها و پرنده ها.. و گوسفندها و بقیه حیوانهای تو شهر و جنگل و بیابان.. بعضی وقتها هم با خودم فکر میکنم نکنه تو زندگی قبلی من هم خودم یه گربه یا آهو یا پلنگ بودم !!! بعید هم نیست ها..
خوب یارو داره اشاره میزنه آش حاضره..

سه شنبه ۲/۸/۸۵، دیشب رئیس جمهور محترم کشورمان ناغافل تصمیم گرفت ۴ روز بخاطر عید فطرتعطیل رسمی اعلام کنه... لابد اینجور خواسته خودش رو تو دل دانش آموزان و کارمندان اداره جات دولتی جا کنه .. الان ساعت ۳۰/۸ صبح آمدم به پارک نیاوران (تا دل تنهائی خود تازه کنم ) نشستم زیر دو تادرخت به یاد سالهای گذشته و نوجوانی. باران تازه قطع شده و هوا بوی بسیار مطبوعی داره. دبیرستان که میرفتم چون خانه ما این طرفها بود وقت امتحان که میشد با چند تا همکلاسی میامدیم به این پارک که درس بخوانیم ...اونا میرفتن یه گوشه درسشون رو میخواندن و من میامدم همینجا مینشستم و شعر وداستان مینوشتم !! این دو تا درخت اون زمان دو نهال کوچک بودند حالا چه ابهتی پیدا کردند. مثل دوتا عاشق و معشوق که سالهاست دست همدیگه رو گرفتن و اینجا ایستادند...تو سرما و گرما.. به هیچ وجه هم خیال جدا شدن از هم رو ندارن..(شانس ما رو باش اینجا هم که نشستم یه گربه پیداش شد... خنده ام میگیره از اینکه گربه های غریبه هم تا منو میبینند میشناسند.. میان جلو و خودشون رو لوس میکنن ... میدونن یکی هست که ناز و نوازششون کنه). آن زمانها نیاوران اینقدر شلوغ و هردمبیل نبود خانه پدری من درخیابان جمشیدیه قرار داشت ..یک خانه ۲ طبقه در ۱۰۰۰ متر زمین با استخر و فضای سبز زیبا.. خوب احتیاج به گفتن نیست که کلی هم گربه داشتیم تو حیاط.. دور وبر ما زیاد خانه مسکونی نبود و تنها تعداد انگشت شماری ویلا در باغهای بزرگ.. آن زمان نیاوران و اصولا شمیرانات جزو تهران بحساب نمیامد. قسمت وسیعی از جماران امروز هم قبرستان بود.. حالا معلوم نشد که این قبرستان چی شد که ناغافل اینقدر برج وخانه روش سبز شد..مرده ها چی شدن..حتما دارن اون زیر حرص میخورن.. شبهای تابستان تو حیاط پشه بند می بستیم و میخوابیدم توش..هوا بوی دیگری داشت و ستاره ها غیر از چشمک زدن انگار حرف هم میزدن.. باور نمیکنید .. شبها از آسمان صدا میامد...صدائی شبیه آواز سیرسیرک!...خلاصه همه چیز دوست داشتنی بود. جیرجیرکها و غورباغه ها هم هرشب کنسرت داشتند (بقول فروغ .. سیرسیرکها سازا رو کوک کرده بودن و ساز میزدن و همچی که باد آروم میشد.. قورباغه ها از ته باغچه زیر آواز میزدن) حالاهم شبها کنسرت زیاد میشنوم..کنسرت دزد گیر وبوق ماشینها که منو ناغافل از خواب میپرونند و شوکه میکنند. خلاصه میامدم به این پارک و بجای درس خواندن ذوق هنریم شکوفا میشدو شعر و داستان مینوشتم و میفرستادم چند تا از مجله های اون دوران چاپ میکردن... خیلی دلم میخواست نویسنده یا روزنامه نگار بشم ولی برای رسیدن به این هدف بایدمیرفتم رشته ادبیات وچون دبیرستان مااین رشته را نداشت و مدیر محترمش هم بخاطر علاقه به جیب پدرم نمیخواست من از اونجا برم ما رو وادار کرد به علاقه مون پشت پا بزنیم و در رشته دیگری ادامه تحصیل بدهیم...احساسات شاعرانه من هم از همان زمان خورد تو سرش و خفه شد..
(لحظه ام پر شده از لذت .. یا به زنگار غمی آلوده است. لیک چون باید این دم گذرد.. پس اگر می گریم.. گریه ام بی ثمر است.. واگر میخندم..خنده ام بیهوده است). شنبه ۶/۸/۸۵ دوروز دیگه تولد منه.. باز یکسال بزرگتر... نه بهتره بگم پیرتر میشم.. ولی پیش وجدان خودم راضی ام که دراین یکسال تونستم یه کم با مشکلات خودم کنار بیام وزندگی و آدمها رو همینطور که هستند قبول کنم و دیگه شکایت نکنم با خدای خودم...راضی ام از اینکه کسی رو از خودم نرنجوندم.. دل کسی رو نشکستم.. به کسی دروغ نگفتم.. تونستم کسی رو به نحوی شاد کنم.. در هرحال یک سال دیگه هم گذشت.. اونم خیلی سریع . بقول معروف آدم وقتی به دنیا میاد یک کوه روبروشه که باید هی ازش بره بالا و بالاتر .. اگر میانگین عمر انسان دو پا رو 80 در نظر بگیریم..40 ساله که شد دیگه باید برسه به قله و بعد دوباره از اون طرف کوه شروع کنه به صعود... من هم دیگه افتادم تو سرازیری... حالا که دارم میرم رو به پائین و با گذشت این همه سال چی یاد گرفتم درمدرسه زندگی؟! خیلی چیزها دیگه الان وقتش امید و آرزوهای الکی رو بزارم کنار و همش منتظر این نباشم که یه چیزی تو زندگی عوض بشه .. چون اگر قرار بود بشه تا حالا شده بود. امیدوار نباشم به آینده ای بهتر.. زندگی همینه و همینطور هم خواهد گدشت تا برسم به اون پائین کوه و خداحافظی کنم... چقدر همیشه دلم میخواست عاشق بشم .. عاشق کسی که ارزش دوست داشتن رو داشته باشه و او هم بتونه منو دوست داشته باشه (بدون هیچ قید و شرط خاصی) چند بار هم امتحان کردم نشد.. حالا فهمیدم که من سیندرلا نیستم و شاهزارده سوار بر اسب سفیدی هم هیچ وقت نخواهد آمد که منو با خودش ببره.. سیندرلا و لیلی و مجنون و ژولیت خانوم و بقیه هم همشون فقط مال قصه ها هستند..و در دنیای واقعیت قصه زندگی مثل داستانها همیشه به خوبی و خوشی به پایان نمیرسه . حالا چه احساسی دارم ؟!! دیگه از این به بعد نمیخوام از هیج چیز پیش خدای خودم شکایت کنم و بقیه رو مقصر بدونم که چرا با من اینگونه رفتار کردند. خدا همه رو یکجور خلق نکرده .. بگذار هر کس هر طور که دلش میخواد رفتار کنه .. دروغ بگه... خالی ببنده... حسادت کنه و الکی عاشق بازی در بیاره و بعد ناغافل بزاره بره.. به من چه... من از خودم راضی ام که اینگونه نیستم.. این کافیه. تنها چیزی هم که باید ازش بترسم خود کلمه " ترس" .. زندگی همیشه بروفق مراد آدما نیست و گاهی اتفاقات بد هم برای آدمای بیگناه میافته.. دلیلش هم این نیست که خدا خواسته ما رو تنبیه کنه بلکه این ها همه وقایع خود زندگیست که باید پیش بیاد. تولدم مبارک !!!

روز جمعه طبق عادت ساعت 6 صبح با یک دل گرفته و غمگین از خواب بیدار شدم .. انگار یه تکه سنگ بزرگ گذاشتن روی قلبم .. احساس بدی داشتم.. بخودم گفتم پاشم برم یه کم بیرون ا زشهر تا بقول معروف هوائی تازه کنم ... سوار ماشین شدم و پیش بسوی جاده لشگرک ... رسیدم به زرد بند و محلی که از قبل در نظر گرفته بودم.. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم .. از تپه خاکی رفتم پائین تا رسیدم به رودخانه .. دوتا خانواده بساطشون رو پهن کرده بودند و داشتند صبحانه میخوردند.. خوشحال شدم که خیلی تنها نیستم و میتونم یه کم برم جلوتر... از روی چند قطعه تخته سنگ رفتم آنطرف رودخانه.. کوره راهی بود که میرفت رو به بالا به سوی جنگل... سالها قبل روزی با دختر دائی و شوهرش این راه را رفته بودیم بالا.. اونجا هیچ کس نبود جز اجزاء طبیعت حتی یادمه چند تا گوزن دیدیم و کلی شاد شدیم........ ولی خوب حالا تنهائی جرات بالا رفتن رو نداشتم... پس شروع کردم روی یک راه باریک کنار رودخانه رفتن به جلو... فقط صدای غرش آب و صدای خش خش پای باد از میان درختها وجیک جیک پرنده ها.. دوباره حواسم رفت به رفتارعجیب آدما ... یکی میادتو زندگیت بعنوان یه دوست یا هر چیز دیگه... بهش اطمینان میکنی ..بهش علاقمند میشی بعد یکروز میبینی عوض شد... آخه مگه میشه آدم اینجوری عوض بشه.. پس چرا من عوض نمیشم.. چرا نمیشه به هیچ کس اطمینان کرد... چرا همه دوست دارند دل آدمو بشکنند.. این همه خودخواهی برای چه ؟!!. تو این فکرها بودم که یکهو حس کردم یه چیزی محکم خورد به صورتم.. همانجا لحظه ای ایستادم ولی باز تا خواستم یک قدم بردارم دوباره همان چیز خورد به سینه ام.... یک پروانه بود با بالهای رنگین و زیبا... معلوم بود به من حمله میکنه تا مانع جلوتر رفتن من بشه... یک قدم رفتم عقب.. پروانه دیگه حمله نکرد و یک نقطه جلوی من ثابت ماند و شروع کرد بالهایش را تکان دادن ..میخواست با من حرف بزنه.. یه چیزی بگه ولی متاسفانه زبان همدیگر رو نمیفهمیدیم ... تا دوباره خواستم برم جلو حمله کرد ، چندبار خودش رومحکم زد به سینه ام... دیگه مطمئن شدم این حرکت بی دلیل نیست .. باز چند قدم رفتم عقب تر و ایستادم و نگاهش کردم ببینم میخواد چکار کنه.. انگار خیالش راحت شد چرخی زد و رفت کمی جلوتر رو به زمین.. آنجا پروانه دیگری با بالهای خال خالی افتاده بود روی زمین و از وضعش معلوم بود که داره آخرین لحظه های زندگیش رو میگذرونه.. پروانه مهاجم هم رفت کنارش نشست و شروع کرد بالهاش رو آروم آروم تکون دادن.. میخواست با این حرکت پروانه دیگر را از گرما حفظ کنه... حالا دلیل حمله کردن پروانه رو فهمیدم .. اگر چند قدم دیگه رفته بودم جلو این پروانه دوم را زیر کفشهام له میکردم... اگر چه خودش مردنی بود ولی پروانه مهاجم میخواست حتی این چند لحظه باقی مانده از عمر رو هم از دست نده و درکنار هم بسر ببرند.. خیلی دلم گرفت دیگه نرفتم جلو.. را هم رو کج کردم و برگشتم.. باخودم گفتم بهتره خلوت این دو موجود بیگناه رو بهم نزنم و برم پی کارم... عشق و شهامت پروانه و توجه او واقعا تحسین برانگیز بود. جرات حمله کردن به چیزی 1000 برابر بزرگتر از خودش فقط به خاطر دادن امکان چند دقیقه زندگی بیشتر به پروانه ای دیگر !! میشه تو آدمای دو پاهم یکی اینجوری پیدا بشه.
جلوتر یه تخته سنگ روی رودخانه پیدا کردم.. یه نیم ساعتی نشستم همونجا .. سعی کردم فقط فکرم رو متمرکز کنم به زیبائی های دور و برم و بی خیال آدما بشم.... نسیمی خش خش کنان از لابلای درختها آمد و آز کنارم گذشت... گفت سلام.. گفتم سلام... یک فوج گنجیشک آمدند نشستند کنار رودخانه شروع کردند به خواندن دسته جمعی ... باخودم گفتم اینها دارند برای من آواز میخوانند... آوازشون که تمام شد پر زدند و رفتند.... چشمم افتاد به یه تیکه ابر سفید وسط آبی آسمان.... خیره شدم به این قطعه ابر... چند بار تغیر شکل داد و رفت و رفت تا پشت کوه ها غیبش زد..احساس کردم کمی سبک شدم..... باید قدر این چیزها رو بدونم .. آدما رو وللش....
باز هم به قول سهراب از چه دلتنگ شدی... دلخوشی ها کم نیست... مثلا" این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته... یک نفر دیشب مرد.. و هنوز، نان گندم خوب است.. و هنوز آب میریزد پائین، اسب ها می نوشند. قطره ها در جریان، برف بر دوش سکوت.. و زمان روی ستون فقرات گل یاس...
امروز صبح اسم وبلاگ رو عوض کردم. ... دوسه هفته قبل اين تصميم رو گرفتم ولی هی امروز و فردا کردم تا وقت گیر بیارم.... (قطره چه دارد تا به پای دریا بریزد) از گفته های یه سرخپوست خطاب به روح بزرگ (یعنی خداوند) ، .. دیگه از این اسم خوشم نمیاد چون یه کم از دست خدا عصبانی شدم !!! به دلایل خیلی زیاد مهمتر از همه مثل اینکه هوای آدمای خودخواه و الوات و خوش گذرون و غیره و غیره رو خیلی بیشتر از من و امثال من داره که یه عمر رو با نجابت و کار و سختی و یه زندگی ساده گذروندیم.. تازه یه دلخوشی های خیلی الکی و کوچک هم که گاهی سر راهمون قرارمیده بعد از یه مدتی میگیره.. پس تصمیم گرفتم یه تکه کوچک از یکی از شعر های سهراب سپهری دربیارم بزارم اسم وبلاگ ..... تکه های مختلفی پیدا کردم مثل : خانه ای در طرف دیگر شب - پنچره تنهائی - من صدای نفس باغچه را میشنوم - گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد - صدای پای آب - بوی تنهائی در کوچه فصل و در نهایت مرگ پايان کبوتر نيست ... از این آخری خیلی خوشم آمد ولی گویا یکی قبل از من این اسم رو انتخاب کرده. تا اینکه دیشب ساعت 11 قبل از اینکه برم بخوابم مثل هرشب رفتم دم پنجره تنهائی خونه ام !!! یه نگاه انداختم به آسمان تیره شب ... چشمم افتاد به ماه .. ماه گرد و کامل وسط آسمان سرمه ای رنگ نشسته بود و چند تکه ا بر سرگردان سریع از زیرش در حال عبور ... نمیدونم چرا یکهو دلم لرزید و بعد از مدتها با دیدن این ماه کمی شاد شدم .. احساس کردم داره به من نگاه میکنه و لبخند میزنه (یه چشمک هم زد) ! مثل من تنها بود و با دیدن یکی مثل خودش دلش کمی باز شد ....اسم رو پیدا کردم.. خودشه (لمس تنهائی "ماه" )....

نشانی (سهراب سپهری)
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
" نرسیده به درخت ،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
می روی تا ته آن کوجه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهائی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی ، رفته ا زکاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست ؟

بعد از 20 سال زندگی تکراری و روزهای يکنواخت .. بالاخره تصمیمم گرفتم با يه دوست خوب برم کنار دریا (البته فقط دو روز)، فکر میکردم یه مسافرت حتی کوتاه بعد از این مدت طولانی یه کم روحیه منو بتونه عوض کنه و این خستگی دائمی رو از تن من بیاره بیرون . آخه من از بچگی عاشق دریا بودم.. دلم براش خیلی تنگ شده بود ..برای تماشای عظمت و گوش دادن به صدای این شاهکار خالق. خوب بالاخره دريا رو ديدم کمی برام آرامش بخش بودولی انقدرها که فکر میکردم بقول معروف حالی به حالی نشدم.
غروب که شد رفتم کنار آب کفشهام رو در آوردم تا کمی روی ماسه ها با پای برهنه راه برم .. هوا ابری بود ..دریا طوفانی ... باران هم نم نم برای خودش میبارید و وقتی به اون دور دست جایی که آسمان و زمین یکدیگر رو انگار بغل کردن نگاه میکردی میتونستی مخلوطی از دست کم 10 جور رنگ آبی لاجوردی رو تماشا کنی . گاه گاه بر میگشتم تا جای پاهای خودم رو روی ماسه ها نگاه کنم ، دیدن اینکه موج خروشان و خشمگین دریا پشت سرم میامد و جا پاهای منو می شست و با خودش میبرد برام جالب بود. فکر ميکردم موجهای دريا دارن به من غرغر ميکنن که اين مدت کجا بودی حالا هم که اومدی چرا مارو کم تحويل ميگيری!! یکبار که به عقب نگاه کردم تا موجها رو که جای پامو با خودشون ميبردن نگاه کنم وقتی سرم رو برگردوندم به جلو چشمم افتاد به پیر زنی که در گوشه ای برای خودش آتشی روشن کرده و نشسته بود… یه پتو هم پیچیده بود دور خودش (انگار سردش بود) یه کتاب هم دستش بود که صفحاتش رو ورق میزد و نگاه میکرد… خیلی تعجب کردم که این پیر زن ناغافل از کجا پیداش شد و این آتش رو چه وقت روشن کرد که من اصلا متوجه نشدم ؟!
رفتم به طرف پیر زن و ازش پرسیدم (شما از کجا آمدید؟ تا چند دقیقه قبل مثل اینکه اینجا نبودید! و چطور این آتش رو به این زودی روشن کردید؟!)
اعتنائی به سئوال من نکرد ، نمیدونم نشنید یا نخواست به روی خودش بیاره ولی در عوض گفت : بیا چند دقیقه بنشین پیش من… میخوام چیزی رو بهت نشون بدم.
کنار آتش نشستم بغل دستش تا ببینم چی میخواد بمن نشون بده ! پیر زن غریبه و اسرار آمیز کتابی روکه دستش بود داد به من و گفت از اول ورق بزن تماشا کن. من از روی کنجکاوی کتاب رو از اول شروع کردم صفحه به صفحه ورق زدن و با تعجب دیدم که هر صفحه قسمتی از زندگی خود منه .. از بچگی .. تا جوانی و حال که رسیده ام به میانسالی! به صفحه ای رسیدم که راجع به برخورد من با این زن اسرار آمیز در ساحل دریا نوشته شده بود و بعد از اون صفحه ها همه سفید ، بدون هیچ نوشته ای ….. با تعجب نگاهی به پیر زن کردم و گفتم (یعنی زندگی من امشب تمام میشه؟) جواب داد (نه… یعنی زندگی تو از امشب شروع میشه). کتاب رو از دست من گرفت و شروع کرد به پاره کردن صفحاتی که درش نوشته داشت .. هر صفحه ای رو که پاره میکرد ميانداخت توی آتش تا بسوزه .. این کار را ادامه داد تا رسید به صفحات سفید کتاب . بعد کتاب رو دوباره داد به دست من و گفت (ببین همونطور که نگاه میکردی موج های دریا چطور جای قدم های تو را پاک کردند گذشته تو برای همیشه از بین رفته و هیچ وقت بر نمیگرده پس اصلا بهش فکر نکن ، تو الان تنها فرصتی که داری و باید بفکرش باشی همین زمان حاله . هر لحظه جدید آغاز ادامه زندگی توست و بایدسعی کنی ازش استفاده کنی چون دیگه فرصت و شانس زندگی دوباره زمان حال را نخواهی داشت. گذشته جالبی نداشتی... میدونم از وقتی که خودت رو شناختی یعنی همون 14-15 سالگی هیچ وقت احساس خوشی واقعی رو درک نکردی.. چرا انقد رهمیشه نگران بودی و مضطرب ... چرا از آدما میترسی... ببین دیگه سن و سالی ازت گذشته.. روزهای جوانی و شادابی گذشته.. اون قدرت و انرژی سابق رو نداری دیگه از زندگی مفيد تو چیزی نمونده.. شاید 10 سال ... سعی کن خودت رو عوض کنی. بهش گفتم : سعی کردم نشد.... فکر نمیکنم هیچ آدمی بتونه عوض بشه... من نمیدونم تو کی هستی ولی مثل اینکه همه چیز رو میدونی .. لابد اینم میدونی که من از اولش هم چیز زیادی نمیخواستم یه زندگی ساده و متوسط در کنار کسی که دوستم داشته باشه و بتونم بهش اتکا کنم.. یه خیال راحت و آرامش .. که هیچ کدوم نسیبم نشد.
پیر زن گفت : نه تو داری اشتباه میکنی خیلی چیزها داری که قدرش رو نمیدونی یاد بگیر از موهبت هائی که خدا بهت داده لذت ببری مثلا" صدای دلنواز پرنده های مختلف و یا یه موسیقی آرامش بخش که تو رو به رویا فرو میبره فکرش رو بکن هستندکسانی که اصلا" گوششون نمیشنوه ... همین تماشای طلوع و غروب خورشید ..گل های رنگ و وارنگ .. دار و درخت و زیبائی های طبیعت ..هستند کسانی که قدرت بینائی ندارن وهیچ یک از این زیبائی های طبیعت رو نمیتونن ببینن... گرما و آرامش و امنیتی که تو خونه خودت داری .. هستند کسانی که خانه ندارند و شبها تو کوچه و خیابان میخوابن... همین قدم زدن روی ماسه ها کنار دریا .. هستند کسانی که حتی توانائی راه رفتن رو هم ندارند .. ووو خیلی چیزهای دیگه ... سعی کن قدر همینها رو بدونی.
درمورد آینده هم شاید خودت بتونی هر طور که دلت بخواد بهش شکل بدی چون هنوز آینده تو نوشته نشده .
سری تکون دادم و بهش گفتم : همه اینها رو گفتی ولی باز هم نتونستی دل منو شاد و امیدوار کنی.. توچی میدونی شاید همون کسی که میگی قادر به راه رفتن نیست .. تو دلش بیشتر از من شاد باشه !!!
پیر زن اصرار آمیز سری از روی تاسف برا ی من تکان داد و بلند شد رفت.. خداحافظی هم نکرد .. در سیاهی شب ناپدید شد !…. به خودم آمدم فهميدم اصلا پير زنی درکارنبوده.. اين خود دريا بود که بشکل يک انسان در آمد و با من حرف زد !!!
حالا من برگشتم سر زندگی اول ... ولی نمیدونم چرا خسته تر از قبل !!!!
شتاب زمان
تنها بودم با دلی گرفته … تعطیلات نوروز بود و اکثر مردم رفته بودن مسافرت (پی خوش گذرونی)… همه جا خلوت بود. داشتم تو کوچه برای خودم زیر آسمان ابری قدم میزدم تودلم گفتم کاشکی اقلا بارون بباره يه کم غم وغصه هام رو بشوره بريزه رو زمين ! انگار خدا حرفم رو شنيد ... یکهو رعد و برق شد و بارون شروع کرد به بارش . دیدم يک نفر با شتاب داره میاد بطرف من…. زمان بود… داشت "میدوید" به سمتی که من راه میرفتم ! به او گفتم "هی.. صبر کن وایسا و چند کلمه با من حرف بزن" جواب داد "ببین دوست من، من نمیتونم بخاطر تو یا هرکس دیگه صبر کنم.. اگر حرفی داری باید پا به پای من بدوی" .. بعد قبل از اینکه دلیلش رو بفهمم شروع کردم در کنارش دويدن !
من و زمان با همدیگه دویدیم و دویدیم … صبح شد دویدیم… عصر شد باز دویدیم تا اینکه دوباره شب شد و باز ما داشتیم میدویدیم (نمیدونم چرا در کنارش خسته نمیشدم.. اگر هم میشدم روم نمیشد بهش بگم)… مدتها گذشت ... روزها و شبها سپری شد... وما همينطور میدویدیم. باهم مناظر زیبا و زشت رو تماشا کرديم .. باهم رنج و دردهای بشری رو ديديم … گاهی وسط راه در آب دریا و رودخانه خودمان را شستیم …. با هم به بدترین گناه ها فکر کردیم.. بیخودی جنگیدیم…الکی عاشق شدیم !!!! بعد دیدیم عشق نبود.. کلک بود.. پس فارغ شدیم… مریض شدیم صدمه دیدیم بعد دوباره خوب شدیم…. شاد شدیم خندیدیم.. غمگین شدیم گريه کرديم …کارهای بی معنی بعضی ها رو تماشا کردیم .. بیرحمی های بشر رو نظاره کردیم.. از تولد نوزادها خنديديم …از مرگ پیرها ناراحت شدیم ….. از مردن جوانترها غصه خورديم...
روزها و ماهها و سالها گذشت تا اینکه احساس کردم ديگه پیر شدم و خسته و نمیتونم پا به پای زمان که مثل روز اول جوان، سرحال و چالاک مونده بود بدوم.
بهش گفتم " میشه بخاطر من یه کم استراحت کنیم چون دیگه خیلی خسته شدم و نمیتونم بدوم". به تندی جواب داد "نه ، من به هیچ وجه نمیتونم بخاطر تو صبر کنم.. از قبل هم بهت گفتم .. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که یه کم سرعتم رو کم کنم و بجای دویدن در کنارت راه برم اونم یه مدت معینی.. بعد هم باید برم دنبال یکی دیگه".
بهش گفتم "باشه عیب نداره راه بریم" .. بعد من و زمان شروع کردیم باهم راه رفتن … باهم طلوع و غروب خورشيد رو تماشا کردیم .. شبها با خدا راز و نیاز کردیم …. جوانها رو که از کنارمون میگذشتن کمی نصیحت کردیم.. پيرترها رو دلداری داديم .. خصلاصه این هم برای مدتی ادامه داشت..
تا اینکه یک روز دوباره آسمان برقی زد و دیدم دیگه زمان در کنارم نیست !!! رفته بود تا یکی دیگه رو پيدا کنه باهاش بدوه و منم باید میرفتم پی کارم ؟!!!!

(به یاد دو دختر جوان ... دوست داشتنی و سرشار از زندگی که 10 روز قبل بر اثر حادثه رانندگی جان خود را از دست دادند ).
یک روز مانده به عید نوروز ... شرکت تعطیل بود.. کارخاصی هم نداشتم .. گفتم برم ببینم خیابانها چه خبره ؟ تو یه فروشگاه بزرگ .. برای خودم پرسه میزدم .. قسمت های مختلف رو نگاه میکردم تا رسیدم به جائی که مخصوص بچه ها بود و درش اسباب بازی های مختلف می فروختند.. خیلی شلوغ بود و همهمه صدای بچه ها گوشم رو آزار میداد.. پشیمون شدم از اینکه از خانه آمدم بیرون... تو این ترافیک و شلوغی خیابانها..چیز خاصی هم که نمیخواستم بخرم.. قدمهایم را تند کردم که از اون محیط زودتر رد بشم که چشمم افتاد به پسر بچه 5-6 ساله ای که عروسکی را به بغل گرفته بود و سخت به سینه اش فشار میداد . گاهی با دستهای کوچکش موهای طلائی عروسک رو ناز میکرد و زیر لب باهاش حرف میزد. کنجکاو شدم... پسر بچه خیلی غمگین به نظر میرسید واشک توی چشماش پر شده بود.. رفتم جلوتر... پسر بچه به پیر زنی که همراهش بود گفت : مادر بزرگ.. مطمئنی که پولم کافی نیست ؟... پیر زن جواب داد " میدونی که این عروسک خیلی گرونه و پولی که تو داری انقدر نیست که بتونی اونو بخری" بعد از پسر بچه خواست ده دقیقه ای خودش رو با این عروسک و ا سباب بازی های دیگه سرگرم کنه تا او نگاهی به اطراف بیاندازه و برگرده . پسر بچه هنوز عروسک رو سخت بغل گرفته بود... رفتم به طرفش و بهش گفتم : تو که پسری این عروسک رو برای کی میخوای بخری؟ سر کوچکش رو به طرف من برگردوند و گفت " خواهرم این عروسک رو خیلی دوست داشت ومطمئن بود امسال عمو نوروز اونو براش عیدی میاره.. حالا من میخوام این عروسک رو بخرم تا مادرم که داره میره همونجائی که خواهرم رفته براش ببره.. آخه میدونین خواهرم رفته پیش خدا... پدرم میگه مادرم هم داره میره همونجا .. خوب من هم فکر کردم عروسک رو بخرم بدم مادرم ببره برای خواهرم.. ولی مثل اینکه پولم کافی نیست".
قلبم گرفت .... پسر دوباره دستی به سر عروسک کشید و گفت : " به مادرم گفتم حالا صبر کنه و نره پیش خدا تا من از مغازه برگردم شاید بتونم عروسک رو بهش برسونم... میدونین من مادرم رو خیلی دوست دارم و اصلا دلم نمیخواد از پیش من و بابام بره ولی بابام میگه مجبوره بره چون خواهرکوچکم اونجا تنهاست ....". بهش گفتم : "حالا یه دور دیگه پول های توی جیبت رو بشمار شاید به اندازه کافی داشته باشی" ... تا دستش رو کرد تو جیبش و حواسش رفت جای دیگه از توکیفم چند تا اسکناس در آوردم ریختم رو زمین... پول ها رو درآورد و شروع کردیم باهم شمردن.. بهش گفتم : " زیر پات رو نگاه کن چند تا از اسکناسهات ریخت رو زمین.." دولا شد با دستهای کوچکش اونها رو برداشت و گذاشت قاطی بقیه پولها و گفت خدا کنه انقدر بشه تا این عروسک رو بخرم.. دوباره باهم شروع کردیم به شمارش با خوشحالی بهش گفتم ببین اندازه که بود هیچی یه اسکناس هم زیادی اومد. پسر سرش رو بلند کرد و گفت (مرسی خدا جون از اینکه اینقدر به من پول دادی تا بتونم عروسک رو بخرم) بعد دوباره روش رو کرد به من وگفت.. "دلم میخواست یه شاخه گل رز سفید هم برای مادرم بخرم ولی دیگه جرات نکردم از خدا بخوام ولی خوب حالا که پولم اضافه آمده میتونم گل روهم برای مادرم بخرم. آخه میدونین خانوم.. مادر من خیلی گل رز سفید رو دوست داره".
وقتی برگشتم به خانه یادم آمد چند روز قبل در صفحه حوادث روزنامه خوانده بودم که راننده کامیونی که گویا مست بوده با ماشین کوچکی تصادف کرده که در اثر این تصادف دختر 4 ساله ای جانش را از دست داده و مادرش هم ضربه مغزی شده و در کوما بسر میبرد که امیدی به زنده ماندنش نیست.
دو روز بعد مجددا در روزنامه خواندم که مادر جوان نیز جان خود را از دست داده و بخاک سپرده شده است و شب هفت او در تاریخ ... در قطعه ... گورستان .. برگزار میشود .... به گل فروشی رفتم .. دسته گلی از رز سفید خریدم و رهسپار گورستان شدم...
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه .... به آب کوثر و زم زم سفید نتوان کرد
۱۸ سال گذشت .. از بدترین روز زندگی من و روز های سختی که بعد ازآن سپری کردم .... انگار همین دیروز بود از سفر برگشتم .. قرار بود او هم دو روز بعد از من با تمام کردن کارهای باقیمانده ای که میگفت داره ، برگرده به ایران.. نمیدونم چرا دلم شور میزد ... نگران بودم.. به محض رسیدن از فرودگاه چمدانم را باز نکرده رفتم سراغ تلفن و شماره هتل را گرفتم.. خیلی تعجب کردم وقتی شنیدم حساب هتل پرداخت شده و او از آنجا رفته.. قرار بود این دوسه روز باقیمانده را هم همانجا بمونه... پس کجا رفته؟.... تا صبح خوابم نبرد.. دو روز گذشت و هیچ خبری نشد.... دو روزی که با دلهره و وحشت گذروندم.. تا روز سوم که تلفن خط مستقیمی که در شرکت داشتم زنگ زد.. گوشی رو برداشتم .. خودش بود.. گفت که گرفتاری برای مادرش پیش آمده و به همین دلیل همان شب از میلان رفته به تریسته.. پرسیدم پس کی بر میگردی.. گفت همین امشب .. گفتم خودم میام فرودگاه .. خیلی آرام جواب داد بسیار خوب ولی قبل از اون کاری میخوام برام انجام بدی.. امروز عصر وقتی رسیدی به منزل میری سر کمد من و زیر فلان کتاب در فلان جای کمد یه تکه کاغذ پیدا میکنی اونو وردار شماره تلفن و نامی توی این کاغذ نوشته شده.. تماسی با این شماره بگیر و یه وقت ملاقات برای من بزار تا فردا که رسیدم شخص مورد نظر رو بتونم ملاقات کنم.. من هم از همه جا بی خبر گفتم چشم. ... ساعت 5 رسیدم به خانه که در شمال شهر نزدیک کوه قرارداشت... هنوز دلشوره داشتم ... مطمئن بودم اتفاق بدی میخواد بیافته ولی خودم نمیدونستم چیه ؟!... رفتم سر کمد همون نشونی که داده بود و زیر همون کتابی که گفته بود.. ولی بجای کاغذ یه پاکت دربسته پیدا کردم.. انگار یه چیزی تو قلبم ریخت پائین پاکت رو برداشتم و با دست لرزان بازش کردم .. نامه ای بود خطاب به خود من در یک صفحه بطور خلاصه نوشته بود که دیگه بر نمیگرده و سعی نکنم به هیچ وجه دنبالش بگردم چون پیداش نخواهم کرد.... نوشته بود که ادامه این زندگی مشترک امکان پذیر نیست و بخاطر من این تصیم رو گرفته ووو .... نمیدونستم چکار کنم .. حال و روز خودم رونمیفهمیدم. .. زنگ زدم به شرکت و سه نفر از همکاران ایتالیائی خودشون رو فوری رسوندن .. گریه امانم رو بریده بود.. این سه نفر هم هاج و واج با دهان باز نشسته بودند و منو نگاه میکردن.. یکیشون که زن ایرانی داشت شماره تلفن رو گرفت و جریان رو برای زنش تعرف کرد و گوشی رو داد به من.. زن بیچاره سعی میکرد منو دلداری بده .. و در نهایت خواندن این مثل معروف بود که (خدا گر ز حکمت ببندد دری .... ز رحمت گشاید در دیگری ) ولی همون موقع بهش جواب دادم (گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه .... به آب کوثر و زم زم سفید نتوان کرد) ! تا مدتی انگار توی شرکت همه ایتالیائی ها عذا دار بودن احساس شرمندگی میکردن که یکی از تبار خوشون همچین بلائی اونم سر همچین انسان بیگناهی آورده باشه... مدیر عامل اشک میریخت ... دل همشون برای من خیلی میسوخت و هرکدوم به نوبه خود سعی میکردن یه جوری منو دلداری بدن (البته بودند کسانی هم که از این ماجرا احساس شادی میکردن.. ولی خودتون میتونین حدس بزنین چه کسانی) احساس میکردم باید پیداش کنم.. با این ظلم بزرگی که بمن کرده بود ولی باز هم دلم براش شور میزد و نگرانش بودم ... چه روزهای سختی رو گذروندم.. سخت تر از همه مواجه شدن با پدر و مادر و گفتن حقیقت به اونها بود که نمیخواستم این کار رو بکنم. با هزار بهانه چند روزی ندیدمشان و سراغ او را هم که میگرفتن میگفتم آمدنش برای انجام کاری عقب افتاده... روزی که عاقبت به خانه مادرم رفتم خیلی سخت بود... به چیزی شک برده بودن .. میگفتن چی شده ... من هم بهشون گفتم که با هم توافق کردیم که از هم جدا شویم.. مادرم شروع کرد اشک ریختن باور نمیکرد .. ولی من به دروغ قسم خوردم که حقیقت همینه ..تصمیمی که با هم گرفتیم... بغض داشت خفه ام میکرد ولی با سختی سعی میکردم جلوش رو بگیرم و موفق هم شدم تا اینکه دو ساعت بعد که به خانه برگشتم ترکید... وای که در اون روزهاچه بر من گذشت و چقدر اشک ریختم .. دیگه چشمهام باز نمیشد.... حالا بگذریم امروز 18 سال از اون روزها گذشته ... یکی دوسال اول خیلی سخت بود .. ولی خوب حالا دیگه زیاد بهش فکر نمیکنم.. فقط به بخت سیاه و بدی که دارم فکر میکنم ... چرا بعضی از ما انسانها با اینکه آدمهای حساس و دلرحمی هم هستیم و هیج وقت بدی در حق کسی روا نداشتیم و انتظار زیادی هم از زندگی نداریم .. باید این بلاها سرمان بیاد.. چرا دور و بر خودم رو که نگاه میکنم میبینم انگاری آدمهای ظالم خوشبخت ترن اونهائی که دل سخت تری دارن .. دروغ میگن .. دل مردم را میشکنن و با هزار دوز و کلک زندگی میکنن.. پس یکی مثل من که آزارش به هیچ کس نرسیده چرا باید همچین سرنوشتی داشته باشه... حالا ناشکری نمیکنم .. ولی خوب بقول آن دوست درسته که خدا دری رو از روی حکمت بروی من بست!!! ولی هیچ در دیگری رو که باز نکرد بماند.. حتی درهای کوچک تر را هم بست ... و من شدم مثل یک زندانی در درون خودم .... ولی باز هم سعی میکنم خودم را گول بزنم و به خودم امید های الکی بدم تا این مدت کوتاه باقیمانده عمر هم سپری بشه.. دلم رو خوش کردم به هدیه های کوچکی که خدا مثل اسباب بازی برای سرگرمی من جلوم گذاشته .. شبنم صبح گاهی روی گلها(اگر گلی باشه!) .. تماشای طلوع و غروب آفتاب (البته از روی پشت بام و اکر هوا آلوده نباشه!!) .. پرواز پرنده ها و حرکت ابرها که به سرعت از یک طرف آسمان به طرف دیگر آسمان انگار شتاب دارند تا به جائی برسند ... و گنجشک کوچکی که گاه گاه میاد پشت پنچره اطاق خواب و من باهاش حرف میزنم..

تازه چشمام گرم شده بود و داشت خوابم میبرد... ولی چون خوابم خیلی سبکه و نسبت به سرو صدا حساسیت زیادی دارم و کوچکترین صدا منو از خواب میپرونه.. یکدفعه چشمام باز شد. احساس کردم داره صدای پچ پچ میاد ولی نمی تونستم تشخیص بدم از کجا.. انگار هم از تو اطاق خوابم این صدا میامد و هم از تو اطاق بغلی... گوشهام رو تیز کردم هی سرم رو چرخوندم اینور و اونور... آره ... یعنی که چی این صداها داشت از توی کمد لباسها میامد. از تختخواب بلند شدم رفتم تو اطاق بغلی.. اونجا هم صدا داشت از توی کمد میامد. صداهائی که اولش پچ پچ و نجوا بود کم کم اوج میگرفت... از ترس همونجا وسط دو تا اطاق خشکم زده بود.. جرات نداشتم برم طرف کمدها ولی دیگه کم کم صدا ها رو میتونستم تشخیص بدم..... آره داشتن با هم جر و بحث میکردن و بعضی ها شون هم با هم دعوا میکردن .. گاهی هم صدای گریه یکیشون می آمد... لباسهام رو میگم... انگاری بر ضد من میخواستن اعتصاب کنن.. دیگه کم کم شروع کردن با مشت و لگد به در دوتا کمد کوبیدن.. حالا قشنگ میشد فهمید چی دارن میگن..
آهای ژاله ... مگه مرض داری ما رو اینجا اسیر کردی... یعنی که چی انقدر خاک و خل خوردیم هممون داریم میپوسیم... پالتو پوست مشکی با گریه : بیا بیا خودت تماشا کن ببین دو تا آستین من رو چطور بید خورده... کت و دامن خاکستری : بابا من 20 ساله اینجام .. یادته منو از ایتالیا خریدی.. جقدر هم پول برام دادی فقط هم یکبار منو به تن کردی.. اصلا منو خریدی آوردی تو این مملکت که همه چارقد سرشونه که چی بشه ؟؟!!! خوب میزاشتی اقلا یکی دیگه منو بخره و تنش کنه و کمی بره اینور واونور.... تو این مدت 20 سال 3 بار از مد افتادم دوباره مد روز شدم.... ولی تو انگار نه انگار.. خوب بابا تو که مثل بقیه زنا نیستی .. نه مهمونی میری.. نه کسی رو دعوت میکنی.. همش میری سر کار و میای خونه اونم که معلومه دیگه چه کسائی رو به تن میکنی (باگوشه چشم اشاره کرد به مانتو و روسری ها) ... بعدکت و شلوار سفید صداش در آمد... جان مادرت اقلا" بیا ما رو یه کم هوا بده .. یه اتو هم به من بزنی صواب داره.. کمرم خم شد .. 12 ساله منو تاکردی رو چوب لباسی !!! خلاصه هر کدوم یه شکایتی داشتن و ولوله ای راه انداخته بودن که نگو. این وسط فقط همون چند تا مانتو و روسری صداشون در نمیامد و زیر چشمی بهمدیگه نگاه میکردن و پوزخندی میزدن... خوب معلومه چرا.. خیالشون راحت بود چون اقلا" هرازگاهی اونها رو به تن میکردم و میرفتم بیرون.. دلم برای لباسها سوخت.. خوب راست میگفتن.. رفتم در دوتا کمد رو باز کردم و شروع کردم براشون حرف زدن.. خوب دیگه ساکت باشین قول میدم یه کاری براتو بکنم... بزارین فکر کنم ببینم کسی رو پیدا میکنم که هم سایز من باشه و بهش هم بر نخوره (چون هرچی باشه شماها دست دوم هستین و اینجا هم اکثرا پر فیس و افاده ) حالا هرچی هم قسم و آیه بخورم که بابا بعضی از شما رو یکبار هم نپوشیدم باز ممکنه به تریج قباشون بر بخوره.... اگر هم کسی گیر نیامد چشم خودم هر روز یکی از شما رو به تن میکنم حتی اگر هم جائی نرم و کسی هم نیاد براتون موزیک میزام و باشما ها میرقصم... خوبه.... دیگه همه ساکت شدن... لبخند رو گوشه لب همشون میشد دید. منم در کمد رو براشون باز گذاشتم تا صبح کمی هوا بخورن .. دوباره رفتم تو تختخوابم و چشما م روبستم....
| |||||
يه شاخه گل رز صورتی خيلي جوان معلوم نيست چطور وچگونه وسط يه بيابان بي آب وعلف پيداش شد .. اين گل رز كوچولو داشت براي خودش روز به روز به آرامي بزرگ ميشد و به خورشيد خانوم كه هر روز نگاهش ميكرد ميگفت (آخه پس كي من يه بوته بزرگ گل رز ميشم؟) خورشيد خانم هم بهش جواب ميداد (صبر داشته باش.... هر روز كه من تو رو لمس كنم تو يه كم بزرگتر ميشي) ... و گل رز از اين حرف خورشيد خانوم قند تو دلش آب ميشد چون دلش ميخواست يه روز تبديل بشه به يه بوته بزرگ با گل هاي زياد كه بتونه دست كم يک طرف از بيابان بي آب و علف رو زيبا كنه و بهش جلوه خاصي ببخشه ..
روزها پشت سر هم سپري ميشد و هر روز خورشيد خانوم دستي به سر گل رز ميكشيد و گل رز هم قدش يه كم بلند تر ميشد تا اينكه يه روز يه شكارچي گذرش به اونطرفها افتاد و ناغافل پاهاي گندش رو گذاشت رو گل رز.. گل ناله اي كرد و كمرش شكست و پره هاي قشنگش له شد.. فكر كرد ديگه داره ميميره !! انقدر غمگين شد كه شروع كرد به هاي هاي گريستن ... نه بخاطر اينكه داشت ميمرد بلكه باين خاطر كه فكر كرد ديگه نميتونه يه كم زيبائي به دنيا ببخشه !!!!
خورشيد خانوم که داشت از اون بالا اين منظره رو نگاه ميکرد وقتی ناله هاي گل رز رو شنيد... دلش سوخت و با خودش گفت... اين گل نبايد بميره.. پس دستش رو دراز كرد و گل رز رو لمس كرد و به او زندگي دوباره داد.
گل رز دوباره جون گرفت و به حا ل اولش درآمد و شروع كرد به رشد هر روزه اش تا تبديل شد به يك بوته گل رز با گلهاي فراوان... به آرزوش رسيد و موفق شد به يك گوشه از بيابان بي آب و علف زيبائي ببخشه ! .....
__________________________________________________
فکر کن داری تو يک شب تاريک و طوفانی از خيابانی خلوت با اتومبيل خودت عبور ميکنی... به ايستگاه اتوبوسی ميرسی و ميبينی که سه نفر توی همچين هوائی منتظر اتوبوس روی نيمکت نشسته اند :
۱- پيرزنی نزار و خيلی بيمار
۲- يک دوست قديمی که روزی زندگی تو رو نجات داده
۳- زن يا مردی که هميشه در روياهايت ميديدی و ميتونه عشق جاودان توباشه
حالا با توجه باينکه اتومبيل تو فقط جا برای سوار کردن يکنفر را داره.. کدام يک را سوار ميکنی؟ قبل از اينکه بقيه مطلب رو بخوانی خوب فکر کن:
ممکنه پيرزن رو سوار کنی چون وضع جسمانيش خيلی خرابه و رو به مرگه.. پس اول بايد اونو نجات داد... ويا ممکنه دوستت رو که مديونش هستی سوار کنی چون اين بهترين موقعيت برای جبران کاريه که در حق تو انجام داده.. ولی اين رو هم بايد در نظر بگيری که امکان برخورد با همچين زن يا مردی در آينده وجود نداره که شريک زندگی تو بشه.
سئوال بالا در فرم استخدامی يکی از کمپانی های بزرگ و معروف جهان برای استخدام پرسنل درج شده بود که فقط يک نفر از بين ۲۰۰ نفر با جواب زير قبول شد.
سوئيچ اتومبيلم رو به دوستم که بهش مديونم ميدم تا پير زن بيمار را زودتر به بيمارستان برسونه. خودم تو ايستگاه درکنار زن يامرد روياهام منتظر ميمونم تا اتوبوس برسه !!

روز جمعه گذشته كه خيلي حوصله ام سر رفته بود و دلم هم گرفته بود ناغافل وبدون هيچ برنامه قبلي تصميم گرفتم صبح زود برم مسافرت! نقشه رو جلو روم باز كردم و چشمام رو بستم و انگشتم رو يه جا رو نقشه گذاشتم ديدم نوشته (شهر پشيماني). زودي زنگ زدم به فرودگاه و يه جا با خطوط هوائي (ا فسوس- اير) رزرو كردم بعد تند تند شروع كردم به بستن چمدان، تمام خاطرات چندين و چند سال گذشته رو ريختم تو چمدان و درش رو بستم. حدس ميزدم سفر جالبي نميتونه باشه و اين خستگي كه تو تن منه با رفتن به اين سفر ممكنه بدتر هم بشه ولي خوب ديگه پاهام رو كرده بودم تو يه كفش كه برم ببينم اونجا چه خبره ؟! هواپيما بعد از يك پرواز نسبتا كوتاه در فرودگاه بين المللي شهر پشيماني بزمين نشست (بين المللي براي اينكه گاهي آدمهاي جور واجور از سرتا سر جهان براي يكي دوروز هم كه شده هرسال سفري دارند به اين شهر سوت وكور) من هم يه تاكسي گرفتم و رفتم به هتل (بدشانسي) كه بدليل برگزاري فستيوال سالانه (آرزوهای برباد رفته) تقريبا تمام اطاقها پربود و شانس آوردم يه اطاق كوچك گيرم آمد. شب كه شد گفتم منم برم ببينم تو اين فستيوال چه خبره . اين جشني بود كه هر سال صاحب هتل يعني آقاي (بدشانسي) برگزار ميكرد و مهمانان هميشگي و مهم او خانواده هاي (تاسف و نا اميدي)، (ناچاري) و (اي كاش) بودند كه همه مدعوين بااونا آشنائي چندين و چند ساله داشتند. ديگه براتون بگم فك و فاميل (موقعيت هاي از دست رفته) هم آمده بودن سخنراني كنن. پرجمعيت ترين خانواده طايفه (روزهاي از دست رفته ) بودند كه هركدوم يه داستان خيلي غم انگيزي براي تعريف كردن داشتن. خانواده (روياهاي متلاشي و درب و داغون ) هم سخنراني كردند كه اشك مدعوين رو در آوردن ولي با استقبال و كف زدن دو خانواده (منو سرزنش نكن) و (خودت مقصري) روبرو شدند. خلاصه براتون بگم بعد از شنيدن اين هم داستانهاي مربوط به كمبودها، نااميدي ها و شكست هاي گذشته، افسرده تر از اوني شدم كه بودم !! پيش خودم گفتم كاشكي به اين شهر و مخصوصا اين (فستيوال) نيامده بودم كه حالم بيشتر گرفته بشه. بعد فهميدم تصميم عجولانه ام براي آمدن به اين شهر اشتباه بزرگي بود ، من كه نميتونم ديروز رو عوض كنم ولي شايد قدرت اين رو داشته باشم كه امروز بهتري براي خودم بسازم. ميتونم سعي كنم خوشحال وشاد باشم، اعتماد به نفس داشته باشم. پس فوري چمدانم رو جمع و جور كردم و برگشتم به فرودگاه تا شهر پشيماني رو هر چه زودتر ترك كنم ، هيچ آدرسي هم از خودم باقي نذاشتم تا كسي سراغي ازم نگيره !!! پس شما هم اگر تصميم گرفتيد مسافرتی داشته باشيد به شهر پشیماني خواهش ميكنم تا دير نشده بليط هاتون رو كنسل كنيد و بجاش برای سفر برين به شهر (زندگي دوباره). من كه قراره هفته ديگه برم اونجا .. حالا وقتي برگشتم براتون تعريف ميكنم چه خبر بود !!!
مصاحبه با خدای خودم
![]()
خدا : پس تو این همه راه رو آمدی که با من مصاحبه کنی ؟
من : بله ، درصورتیکه وقتش رو داشته باشین.
خدا : وقت من ا بدیته ..... اگر سئوال خاصی در مغزت آماده کردی بپرس.
من : خدا جون چه چیزی در مورد ا نسانها بیشتر باعث تعجب تو میشه ؟
خدا :
اینکه تاوقتیکه بچه هستن زودتر دلشون میخواد بزرگ بشن بعد وقتی پیر میشن حسرت بچگی شون رو میخورن .
اینکه به خاطر پول سلامتی خودشون رو از دست میدن و بعد مجبور میشن اون پول رو خرج کنن تا سلامتی خودشون رو دوباره به دست بیارن .
اینکه ا نقدر با تشویش و اضطراب به آینده فکر میکنن که زمان حال رو از دست میدن بطوریکه نه در زمان حال آرامش دارند و نه در آینده آسایش.
اینجا که رسید خدا دست منو گرفت ... و برای مدت زمانی هر دو ساکت به فکر فرو رفتیم.
من : خدا جون میتونم یه سئوال دیگه ازت بکنم ؟
خدا : بگو خجالت نکش
من : بعنوان یک پدر چه درسی دوست داری به من که فرزند تو هستم بدی ؟
خدا :
یاد بگیری که نمیتونی کسی رو مجبور کنی دوستت داشته باشه .. ولی در عوض رفتارت باید طوری باشه که همه رو به طرف خودت جذب کنی تا دوستت داشته باشن .
یاد بگیری خودت رو هیچ وقت با دیگران مقایسه نکنی، بطور حتم کسانی هستند که از تو بهتر یا بدترند.
یاد بگیری که خطا و اشتباهات دیگران را ببخشی.
ثروتمند کسی نیست که کلی پول و دارائی داره بلکه کسی است که نیاز کمتری داره.
سالها طول میکشه که به کسی اطمینان کامل پیدا کنی ولی فقط چند ثانبه کافیه که این اطمینان از بین بره.
دوستان واقعی مثل گنج هستن (اگر چه میدونم تو این دور و زمونه زیاد پیداشون نمیکنی) ولی اگر این گنچ رو پیدا کردی سعی کن به هیچ وجه از دستش ندی.
دروغ نگو ، حسادت نکن، غیبت نکن ، دل کسی رو نشکن.
درضمن لازم نیست کار خارق العاده ای برای جلب توجه من انجام بدی .. من خودم میدونم کی چکارست و تو مخش چی میگذره.
من با ترس و لرز : حالا میتونم یه چیزی هم راجع به خودم ازت بپرسم ؟
خدا : آره بپرس خجالت نکش .
من : چرا منو اینجوری خلق کردی ؟
خدا : مگه تو چته .. من که عیبی نمی بینم.
من : آخه خدا جون من با زنای دیگه خیلی فرق دارم.. شاید آدمهای دیگری رو هم مثل من خلق کرده باشی ، ولی منم دلم میخواست مثل بقیه بودم.. از کارها و چیزهائی که اونا لذت میبرن منم لذت میبردم.. من که لذت زن بودن رو هم نفهمیدم چیه!!!؟ ... حالا اینا هیچ چرا این قدر منو به حیوانها وا بسته کردی ... چرا نمیتونم دیدن هیچ حیوان گرسنه ای رو تحمل کنم ... میبینم بقیه عین خیالشون هم نیست اصلا " ا نگار نه انگار که اینا هم جان دارن مثل اشیاء بهشون نگاه میکنن ولی من..... خدا جون آخه تو حتی لذت یه خواب خوش رو هم از من دریغ کردی؟ اقلا" هفته ای یه شب بزار من با آرامش بخوابم یعنی شب که چشمهام رو میبندم صبح بیدار بشم... این که دیگه چیز زیادی نیست که ازت میخوام...
خدا : خوبه خوبه بسه دیگه سرم داره درد میگیره .... پس این مصاحبه ای که با من کردی چه نتیجه ای داشت ... برو برو پی کارت و دیگه روت رو زیاد نکن ... برو تمام این حرفهائی رو که بهت زدم و تو هم یادداشت برداشتی خوب بخوان ناشکری هم نکن... برو دختر .... نگران نباش اینو بدون که من به فکر تو هستم و خودم میدونم کی رو چگونه بیافرینم ...... برو باز خوب فکر کن ببین چه چیزهای گرانبهائی به تو دادم که خیلی ها ندارن ؟!!!! .......
روزی روزگاری همه رنگهای دنیا دور هم جمع شده بودن و داشتن با هم جر و بحث میکردن .. هر کدوم ادعا میکرد که بهترین ... مهم ترین ، مفید ترین ، زیباترین و محبوب ترین رنگ دنیا است.
رنگ سبز
خوب این که دیگه جای بحث نداره که من مهم ترین رنگ هستم. من علامت زندگی و ا میدم. خودتون دارین میبینین که رنگ علفها، چمنزار، برگ درختان همه سبزه ، . پس اگر من نبودم حیوانها همه از گرسنگی میمردن و درنیجه آدما هم گوشت نداشتن تغذیه کنن. سبز رنگ زندگیه...رنگ طبیعته .... خوب به دور و برتون نگاه کنین ... خودتون میبینین که رنگ سبز از همه رنگها بیشتره !
آبی پرید وسط حرفش
تو فقط فکر زمینی .... پس آسمان و دریا چی ؟!... همه میدونن که آب منشع زندگی همه موجوداته وبدون آب خشکسالی میاد و همه چیز از بین میره... آسمان به همه آرامش و سلامتی میده. آبی رنگ آرامشه بدون رنگ آبی ... همه چیز بیهوده است ...
حالا نوبت رنگ زرد بود که خودنمائی کنه
شماها چقدر از خود متشکر هستین و خودتون رو جدی گرفتین. من مظهر شادی و نشاطم و به دنیا گرما میبخشم. مگه نمیبینین رنگ خورشید ... رنگ ماه .... رنگ ستاره های آسمون همه زرده. هروقت کسی به گل آفتاب گردون نگاه میکنه انگار همه دنیا داره بهش لبخند میزنه .. بدون وجود من هیچ شور و نشاطی در دنیا وجود نداره.
حالا بگذریم از اینکه شماها از روی حسادت منو کردین سمبل نفرت ....
نارنجی یه قدم گذاشت جلو و شروع کرد
من رنگ سلامتی و شادا بی هستم. با اینکه مثل شما ها هرروز خود نمائی نمیکنم و سروکلم کمتر پیدا میشه ا ما ارزش من برای زندگی و آدمها خیلی زیاده. تمام ویتامین های مهم رو من تهیه میکنم .... فکرشو بکنین هویج... کدو تنبل ... پرتقال و نارنگی .. همه نارنجی هستن. من مثل شما ها همش ول نمیگردم و خودمو به رخ این و اون نمیکشم ولی حضور من در زمان طلوع و غروب آفتاب زیبائی خاصی داره که هیچ کس نمیتونه باهاش رقابت کنه ...
قرمز دیگه تحملش تموم شد و آمد جلو
بابا همه شما ها ول معطلین.. این منم که دارم به دنیا حکمرا نی میکنم... من خون هستم و زندگی از خونه! من رنگ خطر و شجاعتم. حاضرم با هرکدومتون بجنگم چون مطمئنم که پیروز ی نصیب منه ! بدون من زمین مثل ماه خالی و سوت و کور میشه. من رنگ عشق و عاطفه هستم.... قشنگترین رنگ ..... رنگ گل رز قرمز...
بنفش که تا حالا یه گوشه لم داده بود و گوش میکرد از جاش پاشد و اومد جلو:
قدش خیلی بلند بود و با اعتماد به نفس خاصی صحبت میکرد : من رنگ پادشاهی و سلطنت و قدرت هستم.. همه پادشاهان، رئیس قبایل و مردهای مذهبی بزرگ همیشه منو برای نشان دادن اعتبار و عقل و خرد و ا بهت خودشون انتخاب میکنن. آدما اصلا در مورد من شک و تردیدی ندارن که سئوال کنن .. فقط ساکت میشینن و فرمانبرداری میکنن. حتما" شنیدین که ملکه بزرگ مصر "کلئوپاترا" عاشق رنگ بنفش بود. لئوناردو داوینچی رو هم که همتون میشناسین معتقد بود که قدرت مدیتیشن در نور بنفش 10 برا بر میشه.
خلاصه سفید .. سیاه... قهوه ای هرکدوم اومدن و یه چیزی گفتن هیاهو دادو بیداد و همه ای راه افتاده بود که نگو و نپرس . هرکی برای خودش یه رجز خونی میکرد تا اینکه در حین این الم شنگه ناگهان آسمان برقی زد و صدای رعد مهیبی همه رو تکان داد و باران شروع کرد به بارش. رنگها همه یه گوشه از ترس بهم چسبیدن و شروع کردن به دلگرم کردن همدیگه.
باران با صدای بلندی شروع کرد به حرف زدن : آی رنگهای احمق که دارین الکی با همدیگه میجنگین ... باید بهتون ثابت شده باشه که وجود هر کدوم از شما دلیل خاصی داره و هرکدوم با یکدیگه فرق دارین. دستاتونو بهم بدین و پاشین باهم بیاین اینجا تا براتون بگم.
رنگها دستای همدیگه رو گرفتن و با ترس و لرز رفتن پیش جناب باران
باران گفت : از این به بعد هر وقت من پیدام بشه شما همگی باهم باید دست در دست بلند شین به طرف آسما ن دستاتون رو باز کنین و یه رنگین کمان تشکیل بدین که علامت اتحادو همبستگی شماهاست . هروقت یه بارون خوب و درست و حسابی جهان رو شست همه با هم به یک رنگین کمان تبدیل میشین تا با دیدن شما آدمهای روی زمین هم بفهمن و یاد بگیرن که وجود هر کدومشون تو این دنیا بی دلیل نیست و بیخودی بهم فخر نفروشن.
نتیجه : آدما هم باید درک کنن که هر کس هر شغلی که داره قابل احترامه وجودش برای این دنیا لازمه .. نمیشه که همه دکتر باشن یا مهندس یا خلبان .. بالاخره وجود عمله و بنا و نانوا و ... غیره و ... غیره .. هم لازمه ..... فکر کنین تو دنیا اگر همه دکتر بودن چی میشد ؟؟
گنجشک ها را میهمان درد دلهایم کردم... گنجشک ها آنهارا برشاخه درختی نشاندند. شاخه حرف هایم را به سوی باد تکاند و باد آنها را به ابرهای مسافرداد. اما ابرها مسافر ناکجا آباد بودند و نمیدانستم که چه آسان درددلهایم به هیچستان رفت...
![]()
امروز صبح دیدم یه نفر برام کومنت گذاشه که این شعر چرند چیه نوشتی.. راست میگه خودم هم نمیدونم چرا ناغافل این اومد توی مخیله ام .. شاید خودم باخودم شوخیم گرفته بود !... .. اولندش من که اصلا شاعر نیستم دومندش اصلا" به چیزی که نوشتیم معتقد نیستم چون من هم براین باورم که واقعا" ( از دل برود هر آنکه از دیده برفت ). راستش رو بخواین غیر از اینم نمیشه... فکرش رو بکنین اگر خدا این نعمت فراموشی رو به آدم نمیداد چی میشد... دیگه میشد توی کوچه و خیابون یه لبخند تو چهره کسی دید ؟! خوب بالاخره هرکسی با یه شکست و یا واقعه بدی تو زندگیش روبرو شده و یا میشه ولی خوب خدا همون موقع به آدم یه صبری میده که بتونه با بدترین پیش آمدها هم روبرو بشه... من خودم چند دفعه ای که دچار این حالت شدم (یعنی اتفاق بدی رو تجربه کردم) همش پیش خودم گفتم کاش زمان زودتر بگذره.. یا کاش الان سال دیگه بود .... چون میدونستم که با گذشت زمان انگاری این درد و التهابی که توی وجود آدمه یه جورائی خودش خوب میشه.. مثل زخم عمیقی که روی بدن آدم به هردلیلی بوجود میاد و با گذشت زمان خودش التیام پیدا میکنه. البته یه پیش آمدهای خیلی بدی هست که سایه اش همیشه تو زندگی آدم میمونه مثل (خدا برای هیچ مادری نخواد) داغ از دست دادن فرزند برای مادر .. البته من خودم خدا نخواست (قسمت نبود) بچه داربشم ولی میفهمم که هیچ دردی بدتر از این نمیتونه باشه .. خوب دیگه زندگی راهیه که باید رفت تا یه جورائی رسید به انتها ...
دو سه روزه دلم خیلی گرفته و شور میزنه... یه جورائی کلافه ام ...خاطرم نگرانه .. فکر های ناجور زده به سرم .. نمیدونم از کجا شروع شد.. شاید از چیزی رنجیده ام.. از دیدن یه منظره... یا خواندن یه نامه و یادداشت قدیمی !.... ای خدا چرا نمیتونم به هیج کس اعتماد کنم... چرا هیچ کس رو مثل خودم نمیبینم.... (کاش میشد پیچ و ممهره های مغزم را شل و سفت کنم وهروقت فکرهای ناجور میزنه به کلم جلوش رو بگیرم). دیروز جمعه بود... شب قبلش انقدر دلم شور میزد که چند ساعت بیشتر نتونستم بخوابم.. دلشوره لعنتی داشت خفه ام میکرد... تازه چند ساعتی رو هم که خوابم برد همش کابوس دیدم.... نمیدونم از چی میترسم..... صبح زود از خواب بیدار شدم (طبق معمول ساعت 6) بعد گفتم باید یه جائی برم .. بعد از اینهمه روزهای تو خوانه موندن... برم یه جا که باد بخوره بصورتم .. رفت و آمد مردم رو ببینم که چه سخت به زندگی چسبیدن ! شاید منم عبرت بگیرم.... ولی کجا برم .. بیرون از شهر که نمیشه چون باطری ماشینم ایراد داره و ممکنه وسط راه خاموش کنه .. اونوقت کی بیاد هلش بده.. پس رفتم طرف شمیران .. باغ فردوس... چه ساختمان قشنگی ... یه کمی تو کوچه پس کوچه هاش قدم زدم .. ولی درش بسته بود گفتن ساعت دو بعد از ظهر به بعد .. یه گربه تپل مپل هم داشت تو باغ پرسه میزد.. تا منو دید دوید اومد جلو و خودش رو لوس کرد .. منم یه دستی به سرو روش کشیدم (من هنوز درک نکردم این گربه ها ازکجا میفهمن کی باهاشون خوبه و کی بد.. این که اصلا تو عمرش منو ندیده بود پس چطور تا منو دید دوید اومد پیشم) بعد هم برگشتم خونه .. همین ... دیشب هم هنوز این دلشوره لعنتی نرفته بود .. باز 3-2 ساعت بیشتر نخوابیدم... خوب دیگه بسه یکی نیست بگه اسم اینجا وب لاگه نه دفترچه خاطرات بی بی ناز خانوم !...
از دل برود .... هر آنچه .. از دیده رود.
زهی خیال باطل
براستی دل را .... شایسته چنین ظلمی نیست
که وجودش به دیده سپارد
درحالیکه خود.. رودیست که ... به بیکران جاریست
و باید گفت :
از دل برود ... هر انکه دل یاد نکرد
دردی که نکاهید و دلی شاد نکرد
از دل برود .. دلی که .. سخت است ..
بیگانه زعشق و تیره بخت است
وان دل که چشید جرعه ی ناب
درخانه ی دل خزید سیراب ..
میروم سفر و مقصد خاصی ندارم. همین طوری دل را زده ام به جاده و هوس کردم که سفر کنم. هوسم را به جاده گفته ام و او با سکوتش دعوتم کرده است. در انتهای جاده جایی برای رسیدن نیست. کسی برای خوش آمد گفتن یا نشان دادن خانه ای در دور دست که بشود پشت پنجره آن نشست و یک تکه ابر خودخواه را نگاه کرد که دارد بزرگ و بزرگتر می شود، نیست.
من هیچ همراهی ندارم.. نه چیزی برای خوردن و نه چیزی برا ی نوشیدن. کوله پشتی هم ندارم و کفش هایم ساده و سرمه ای است .. اما اعتراضی هم ندارم. خودم خواسته ام که دل به جاده بدهم و هر جا هوس کردم زیر سایه هر درختی که برگ هایش سبز خوشرنگ تری بود بنشینم و چشم هایم را لحظه ای بگذارم روی هم و اگر احیانا رودخانه ای هم باشد که از کنار درخت بگذرد چه بهتر که صدایش خستگی را از تنم بدر کند.
هنوز به درخت خشکیده گردو نرسیده ام که راه دو شاخه میشود. می ایستم و به جاده دو سر نگاه میکنم. فکر نمی کردم چیزی توی راه جلویم سد بشه ... فقط تصمیم گرفتم برم سفر! گیج شده ام. این از چشم هایم پیداست که مردمکش هی وول می خوره و از سرم که هی بیخود روی گردنم می چرخه... عادت ندارم تصمیم بگیرم... خدایا کمکم کن تو بگو کدام راه را انتخاب کنم.
حالا نشسته ام زیر درخت گردو ... گاهی سگی که از گشنگی بیشتر به یک اسکلت متحرک شبیه تا به سگ گیچ و ویج می پره توی جاده به امید یافتن تکه نان خشکیده یا استخوانی برای خوردن . من کمی خودم را کنار می کشم اما زیاد از جایم تکان نمی خورم. فکر میکنم نشستن هم برای خودش کاری است. حتما" که نباید راه رفت. مغزم عادت نداره فکر کنه و قلبم که عادت نداره انتخاب کنه. جلوی رویم هنوز جاده است که دو شاخه می شود و توی جاده گاهی هم مسافرهائی هستند که سر می رسند و مصمم و مطمئن راهشان را به سمتی از جاده کج میکنند و می روند... از جشم هایشان معلوم است که جاده را می شناسند و می دانند آخر جاده کجاست و حتی شاید از چند وقت قبل روی نقشه مسیر را دیده اند و را هشان را با مداد قرمز روی نقشه علامت زده اند. اما من ... خمیازه می کشم و کمی چرت میزنم.. تا اینکه صدائی میشنوم : شما خیلی وقت است توی راه مانده اید؟ من داشتم دنبالتون می آمدم ولی هنوز نفهمیدم مقصدتان کجاست ؟.. به دور و برم نگاه میکنم ولی کسی نیست به بالای سرم نگاه میکنم گنجشکی رو میبینم روی یکی از شاخه های درخت گردوی کهنسال که با چشمهائی خسته به من چشم دوخته ...... و منتظر شنبدن جواب !.... میگویم.... من مقصد خاصی ندارم ولی میروم تا شاید پیدا کنم کلبه ای درجائی که بتوان به هنگام بهار صدای باز شدن برگها را شنبد و به صدای ملایم بال زدن حشرات گوش داد. هیاهوی شهر گوشم را آزرده... اگر نتوانم فریاد مرغ شب و یا گفتگوی قورباغه هائی که شبها در کنار برکه ای گرد آمده اند و شب ترانه جیر جیرک را بشنوم .. دیوانه میشوم؟ من صدای ملایم باد را برسطح برکه ها و بوی باد آمیخته با طراوت باران و یا عطر درختان کاج را دوست دارم. نسیم لطیف و آسمان آبی فیروزه ای... صدای رودخانه و یا امواج خروشان دریا.. در شهر نه تنها به دور از همه این مواهب الهی هستم بلکه انسانی هم پیدا نکردم که مرا درک کنه ......نمیشه به هیج کس اعتماد کرد ...... کسی معنی دوست داشتن واقعی را نمیدونه .... میخوام آزادانه فکر کنم و از وضع انسانی خودم احساس غرور کنم...... گنجشک سری تکان داد و گفت : خوب تو این حرفها رو میزنی ولی بعد از مدتی تنهائی ناراحتت میکنه ... کسی نیست باهاش حرف بزنی ... درد دل کنی خودت خسته میشی و برمی گردی...... آخه دوره زمونه عوض شده .. توهم باید خودتو با زمونه وفق بدی... یا باید بسازی و یا بسوزی ما گنجیشکها هم دیگه مثل قدیم نیستیم.... ما هم یاد گرفتیم... گاهی دروغ میگیم... خودخواه شدیم... آخه ما هم باید بشیم هم رنگ جماعت .. حالا دیگه خود دانی..... بعد سری تکان داد و پرزد دوباره به طرف شهر. حالا من نمیدونم مات موندم باید برگردم؟سعی کنم بشم هم رنگ جماعت ... یا که راهم را ادامه بدهم !!!!
تا اینکه روزی خبر رسید جزیره درحال فرورفتن به اعماق اقیانوسه و کلیه احساس ها باید هرچه زودتر آنجا را ترک کنند. همه احساس ها بلافاصله قایق های خودشون را برای ترک جزیره آماده کردند.. به غیر از عشق که حاضر به ترک جزیره نشد. عشق میخواست تا آخرین لحظات ممکن از زیبائیهای این جزیره بهشتی لذت ببره. تا اینکه جزیره به کلی از سکنه خالی شد و نصف آن در آب فرو رفت .. عشق فهمید که حالا زمان ترک جزیره برای او نیز فرا رسیده.. پس دور و برخودش رو نگاه کرد تا بلکه کسی پیدا بشه و ازش کمک بگیره. در همان موقع مال پرستی با قایق بزرگ خود از آنجا میگذشت عشق صدا زد : آهای مال پرستی میشه من را هم در قایق خود سوار کنی؟ و جواب شنید : متاسفم.. قایق من پر است از طلا و نقره وجائی برای سوار کردن دیگری ندارم.. صبر کن تا کس دیگری را برای کمک گرفتن پیدا کنی.
بعد عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایق زیبائی از آنجا میگذشت کمک بخواهد. صدازد : ای غرور، لطفا" به من هم کمک کن من قایقی ندارم که سوارش بشم و از اینجا برم . غرور جواب داد : من نمی توانم به تو کمکی کنم، تو سراپایت خیس شده و به قایق زیبای من صدمه میزنی.
بعد عشق غم را دید که پارو زنان از روبرو می آمد وگفت : ای غم خواهش میکنم تو به من کمک کن و مرا با خودت ببر. غم جواب داد :ای عشق.. واقعا نمیفهمی که من احتیاج به تنهائی و سکوت دارم و نمیتوانم با کسی هم سفربشم. نفر بعد شادی بود که از کنار عشق میگذشت عشق فریاد زد : آهای شادی من را نیز با خودت ببر. ا ما شادی چنان سرمست و خوشنود در فکر فرو رفته بود و برای خودش ترانه ای را زمزمه میکرد که حتی صدای عشق را هم نشنید.
عشق دیگه نا امید شده بود .. به آسمان نگاهی کرد و دید تمام گنجشکها و پرندگان مهاجر هم فوج فوج در حال ترک جزیزه اند. سرش را پائین انداخته و اشکش در آمده بود که صدائی او را بخود آورد (ای عشق ، بیا من تو را با خود خواهم برد). عشق نگاه کرد و گنجشک سال خورده ای را دید سوار بر قایقی فرسوده . چنان شاد شد و به هیجان آمد که فراموش کرداز گنجشک بپرسه تو که میتونی پرواز کنی پس چرا با دوستات نرفتی و سوار قایقی !! . وقتی به جزیره ا من دیگری رسیدند و گنجشک بعد از پیاده کردن عشق از قایق از آنجا دور شد تا به مقصد نامعلوم خود برود ، تازه عشق به فکرش رسید که چقدرمدیون اوست درحالیکه یادش رفت حتی اونطور که باید و شاید ازش تشکر کنه.
در جزیره جدید عشق با اولین کسی که برخورد کرد دانائی بود .. از او پرسید: ( آیا میدانی این گنجشک چرا منو نجات داد و درحالیکه میتونه به آسانی همه جا پرواز کنه ، به چه دلیل سوار بر قایق بود؟! ا زطرفی متعجبم از اینکه هیچ کس حاضر نشد بمن کمک کنه غیر از این گنجشک .. دانائی لبخندی زد و صادقانه جواب داد : آخه میدونی میون این هم احساسات گوناگون که ساکن جزیره بودن گنجشک فقط عشق رو میشناخت و عظمت و زیبائی اونو درک میکرد، گنجشک با بقیه احساس ها نا آشناست .... با غرور و مال پرستی و دروغ و غیره که اصلا کاری نداره و غیر از تو فقط با غم و شادی کمی آشناست که اونا خودشون قایق داشتن و رفتن . "عشق" ناخود آگاه سرش رو بلند کردبطرف آسمان ، گنجشک رو دید که بالای سرش اون دور دورها مشغول بال زدنه و انگار هنوز مواظبه ونگران تا ببینه آخر و عاقبت "عشق" چی میشه !!!
|
|||||
(Trieste) یکی از بنادر مهم و استراتژیک اروپا ئی واقع در شمال شرقی ایتالیا و هم مرز با اسلوا نی میباشد. این شهر در 80 مایلی شرق ونیز واقع شده و ترکیبی است از صخره های سفیدو درخشان، تپه های بسیار سرسبز و دریائی به رنگ آبی آسمانی(نه مثل دریای خودمون گل آلود!). حالا یکی پیدا بشه بمن بگه وقتی میگن هنر نزد ایرانیان است و بس منظور چه هنریه!!!؟ شاید هنرهایی مثل دروغ .. حسادت ... پزهای توخالی... دل شکستن ... سرهم کلاه گذاشتن.... پشت سر هم بد گفتن وووو.... آخ که الان لابد یه عالمه کومنت اعتراض برام میفرستن ولی عیب نداره حقیقت برای من همینه !!!
تریسته زمانی بخشی از امپراتوری اطریش- مجارستان را تشکیل میداد و بعد از جنگ جهانی اول به ایتالیا پیوست و به همین دلیل فرهنگ آلمانی هنوز در این شهر رواج دارد.

قصر پاشاهی میرا ماره (Miramare) در سال 1800 جهت ا قامت آرشی دوک ماکسیمیلیان وهمسرش شارلوت در شهر Trieste ساخته شد که یکی از کاخهای معروف و دیدنی در اروپاست . ماکسیمیلیان تا زمانی که امپراتور مکزیک شد، در این قصردر کنار همسرش شارلوت زندگی میکرد. این قصر در زمینی به مساحت 22 هکتار با منظره ای بی نظیر بنا شده ، که اکنون به یک موزه و پارک معروف برای بازدید توریست ها تبدیل گردیده . کلیه اساس و مبلمان قصر بدون تغییر از زمان اقامت ماکسیمیلیان محفوظ مانده .
حا لا حتما به خودتون میگین این چرا داره بما درس جغرافیا میده ! نه اینطور نیست راستش دیشب تا صبح تو فکر Trieste بودم و روزهائی رو که اونجا گذروندم، شهر خیلی آرام و ساکتیه.. درطول سال خیلی خلوت و بی سرو صدا فقط تابستون که میشه برای استفاده از سواحل و دریا تعداد زیادی مردم و بخصوص توریست به این شهرمسافرت میکنن. من هم زمانی یه همسر ایتالیائی داشتم که مال این شهر بود و به همین دلیل سالی چند بار به انجا سفر میکردیم. خیلی ها میدونن که کل کشور ایتالیا مثل یه تابلو نقاشی میمونه (ترکیبی از تاریخ و طبیعت زیبا). دیشب داشتم آلبوم عکس های قدیم رو نگاه میکردم که یادش افتادم ... پیش خودم فکر کردم کاشکی تو ایتالیا مونده بودم .. درسته که از شوهرم جدا شدم ولی اگر کمی همت به خرج میدادم میتونستم همونجا برای خودم یه کاری دست وپا کنم و عمرم رو اونطور که دوست دارم بگذرونم. حالا مجبورم فقط افسوس بخورم و دلم بسوزه با همه سختی هائی که میکشم و باری که روی دوشمه حتی این آرزوی کوچک رو هم باید با خودم به گور ببرم که اقلا تو یه جای سرسبز و ساکت زندگی کنم که مردمش کاری به همدیگه نداشته باشن . هرچی میخواین فکر کنین ولی من از این شهر (تهران خودمون رو میگم ) بیزارم....... بازم خوبه یه دلخوشی های کوچکی برای خودم پیدا کردم اونم نباشه که دیگه هیچ...
همه دلخوشی پیرزن یه باغچه بود به طول 6 متر وعرض 4 متر جلوی پنجره اطاقش که توی این باغچه از هرچی گل و گیاه گیرش اومده بود کاشته بود .. از بوته های گل رز و نسترن وشمعدانی ، درخت گیلاس و ا نجیر گرفته تا پامچال و شب بو و محبوبه شب ....... خلاصه هرچی گیرش میومد میکاشت اونجا ... ولی چون باغچه ظرفیت نگهداری این همه گل و گیاه رو نداشت زبون بسته ها بیشترشون خشک میشدن و دوباره روز از نو روزی از نو....
روزی که همین باغچه رو برای وسیعتر کردن پارکینگ خراب کردن .. دنیای پیر زن به هم ریخت ... حالا غروب که می شد مثل یک گنجیشک سرگردان گیج میخورد و دنبال شاخه ای .. برگی .. بوته ای می گشت تا تنهائی خودش رو پای اون سرکنه.
![]()
روزها تلخ و سنگین می گذشت تا این که گنجیشک دومی از راه رسید .. پیر مردی از باغ را نده و بی گل مانده .. و در به در ...
غروب یک روز پائیز پیر مرد بیلچه اش را برداشت و دور ساختمان شروع کرد به کندن و یکی دو روز نشده کرت باریک و درازی مثل یک کمربند پای دیوار کشید. از آن روز چشم های پیر زن برق تازه ای پیدا کرد و دلخوشی هایش همراه تخم جعفری و گل پامچال و محبوب شب سر از باغچه پیر مرد درآورد. پیر مرد دور باغچه میپلکید و برای پیر زن از روزهای گل گلی قدیم ندیما می گفت و پیر زن از باغی حرف میزد که هرگز نداشت تا آنرا آباد کنه . حالا دلخوشی آنها یک کرت بود که اونجا مینشستن و باهم راز و نیاز میکردن ......








